با انگشتان بلند و كشيده اش بر كليدهاي پيانو مي نواخت . گاهي چنان كه گويي در مجلس پايكوبي ، دختركان ترك به رقص پا مشغولند و گاه مانند بانويي قدم زنان در باغي مسحور كننده ، خرامان و رام . صورتش اما چون باران در هم كشيده مي شد و دردي بر همه وجودش مي پيچيد . آرشه ها با هماهنگي بي نظيري بر ويولن ها كشيده مي شد . فراز و فرودها دلت را به آرامش و تلاطم ، هر دو ، وا مي داشت ، هر لحظه به گونه اي ، مثل زندگي . باشكوه بود .
فكر كرد موسيقي چه قدر به ناله شبيه است . ناله از ته وجود آدمی که حیران است و در طلب چیزی فراتر از چیزهایی که هست ، می بیند ، می داند و حتا می خواهد .
صداي اذان پيچيد . از حنجره موذنی فرياد كرد . فرياد خالص آدمي كه از خويش گريزان است . مي خواهد بهترين باشد ، بهتر از آنچه كه هست .
و او ديد كه فرياد را بيشتر دوست دارد از ناليدن .
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٢ ب.ظ توسط مریم برادران
