وقتی نیست ...


 

يك روز پر كار و فرار از يك جلسه كذايي و نيامدن استادي كه دلت براي حرفهايش تنگ شده و كلي وراجي و خوردن بستني كاله كاپوچينو زير سايه بيد مجنون در خلوتي دانشگاه.

اما راه طولاني و پر ترافيك آزادي تا امام حسين را با يك دوست آمدن چه حال و حولي دارد. آن هم دوستي كه دوسال است نديديش و فكر هم نمي‌كردي ببيني. چون شهرستان زندگي مي‌كند. دوستي كه مي‌شود راجع به خيلي چيزها باهاش گپ زد و مي‌زني. از كار و زندگي و دوستان ديگر و نور و زيبايي‌هايي كه ديگر گفتن از آنها براي آدمها خنده دار شده و سعي مي كني آرام بگويي؛ آهسته. از چيزهاي خوب و دوست داشتني. راه كوتاه مي‌شود و بعد براي هم كلي هندوانه قاچ مي‌كنيم كه توي اين هواي گرم بهترين هديه است. خراب دوست بودن هم علاج ندارد.

آنقدر انرژي داري كه دوست داري تا خانه پياده بروي اما سوار ميني‌بوس لق لقو مي‌شوي كه از تاكسي ارزانتر و از اتوبوس خلوت تر است! زني كه كنارت نشسته گهگاهي دولا مي‌شود و به صورتت نگاه مي‌كند! (خدايا من چه جوريم؟) مهم نيست. شايد لبخندي كه بر لب داري و تو را از آدمهاي عبوس و چرتي جدا مي‌كند اينقدر عجيب بنظر مي‌آيد. بي‌خيال مي‌شوي و نگاهت را از شلوغي سرسام آور مي‌گيري و مي‌گذاري دلت برود توي آن كلبه رويايي كه بالاي تپه مشرف به دشت است. يك مزرعه كوچك هم دارد كه مي‌تواني خودت كشت و كار كني. اين هم آرزويي كه هميشه مي‌خواهي يك روز محققش كني. حتا اگر يك روز به آخر عمرت مانده باشد! و ياد آن خانه روستايي مي‌افتي كه آن روز باراني با مرد دهاتي و زنش نشستي و پسر تار زد و تو چاي داغ را توي نعلبكي خوردي و دود قليان را كه زير دماغت مي كشيدند با آن فرو دادي و چقدر حس زندگي داشتي!

و راه تا خانه. آب خنك كنار خيابان را دو قورت كه مي‌خوري ياد منوچهر مي‌افتي كه هيچ وقت آب راحتي ننوشيد. چشمش پر از اشك مي‌شد كه ... و ياد آنروز مي‌افتي كه براي كسي آب جستي كه صورتش را بشويد و ياد خودت كه .... و چقدر آدم بايد خوشبخت باشد كه با آب هم خاطره داشته باشد.

پايت را مي‌گذاري توي خانه دو پر طالبي خنك و ديدن كساني كه دوستشان داري و خستگيت را در مي‌برند. مي‌نشيني پاي كامپيوتر و چندتا وبلاگ مي‌خواني كه مال چند دوست است. مي‌خواني كه بداني حالشان چطور است. اما چقدر همه عبوس و دلگيرند. انگار زندگي تعطيل است! چرا؟ حيف آدمها كه ديگر دوستي را جستجو نمي‌كنند.

آهنگ عشق لاتي مي گذاري و صداي خنده‌ات بلند مي‌شود. صداي مادر بزرگ از آن اتاق مي‌آيد: «دختر آخر اين خنده‌ها كار دستت مي‌ده.» مي‌پري جلوي مادربزرگ كه توي اتاق پاي پشتي يله داده و نگاهش را براي تو نازك مي‌كند. مي‌گويي: «خدايا چرا اينقدر مرا ناز كش آفريدي. كز اجل هم ناز مي‌بايد كشيد!» و مادر بزرگ پقي مي‌خندد و مي‌گويد: «ديوونه.» و تو هم مي‌خندي اما اينبار خنده‌ات تار مي‌شود. (به قول دايي بيار بزنيمش.)

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0