ليلی دلش گرفته بود. خدا برايش هديه فرستاده بود. دل ليلی گرفته بود از خودش. هرچه بالا و پايين میکرد و خودش را برانداز میکرد، چيزی نمیيافت که لايق اين هديه باشد. آسمان آبی هم جوابی برايش نمیفرستاد. میدانست که نوبت خودش است که برخيزد و بخاطر اين شرمندگی شکری کند. اما ليلی اين کار را هم بلد نبود.
سکوت کرد. و پچ پچی شنيد:«سکوت بزرگترين نيايشی است که ليلی بايد ياد بگيرد. من شکری بالاتر از اين سراغ ندارم.»
و ليلی باز هم شرمنده شد. دانست او هيچ نمیخواهد الا همهی ليلی را. و ليلی هيچ چيز ندارد که بدهد. همهی خودش را چطور پيدا کند؟ او که خودی ندارد. حتا وقتی حرف میزند از گفتن خسته میشود پس گفتن ندارد. خنده و گريهاش، خواب و بيداريش و همهی حالتهايش تمام میشود. پس حالتی ندارد.
اما يک چيزی دارد که برايش مهمترين است. هرچند حتا آنرا هم از خود ندارد. هديه است. هديهای که برايش فرستاده. همان را برد که بدهد.
صدای خنده خدا را شنيد. هرجا پای محبت به دل ليلی باز میشد، اين صدای آشنا در گوشش میپيچيد. ليلی محبت را که هديه بود، هديه داد.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٦ ب.ظ توسط مریم برادران
