اگه يه عالمه سئوال داشته باشي و جوابش رو ندوني و كسي رو پيدا نكني كه جواب بهت بده چه كار ميكني؟ اونوقت ميشه خورهي روحت. ميشه همهي دغدغهي زندگيت. خستگي هم كمكم ميآد و ميمونه گوشهي دلت. حوصلهي كسي رو نداري. اما بايد بهشان لبخند بزني. چقدر دردآوره.
كاش كسي كه سوال را آفريد جوبش رو هم دم دست ميذاشت. ميگن سئوال مهمتر از جوابه. اما من اين روزها فكر مي كنم، سئوال اگه دربارهي خودت باشه و رابطهت با آدما و نتوني واكنششون رو بفهمي و نتوني ازشون بپرسي، چون راه نميدن، آخر فلاكته. بقيه سئوالها شايد دليل خوبي براي زندگي كردن باشن. اما نه اين سئوالها. چرا آدما نميذارن آدم بي دغدغه زندگي كنه؟
علامه جعفري ميگه: «جهان هستي معبدي بزرگ براي سالكان و طالبان راه حقيقت است.» از ديروز تا حالا خيلی به اين جمله فکر کردهم.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱۱ ب.ظ توسط مریم برادران
