گفت «مواظب باش چه آرزويي مي كني . چون ممكن است برآورده شود .»
گفت «آرزو مي كنم هنگام مرگ هيچ حسرتي به دلم نباشد. »
گفت «حواست هست چه مي گويي ؟ يعني بايد تنت را براي همه چيز چرب كني . يعني توان ديدن و از سر گذراندن همه چيز را داشته باشي . يعني سعه صدري بزرگ . يعني ...»
گفت «يعني زندگي . و زندگي كردن تاوان بزرگي دارد. مي دانم اما هنوز نتوانسته ام هوس طعم آن سيب را كه جدم چشيد از سر بيرون كنم .»
با تاسف سرش را تكان داد و گفت «انسان ....» رفت او هم نمي توانست غير از اين باشد . اين قصه ، قصه هميشگي آدم است .
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٤ ب.ظ توسط مریم برادران
