آنقدر خسته بود كه فقط دلش مي خواست جايي پيدا كند براي خودكشي . گفتم «باهم مي رويم ولنجك . كوههاي آنجا جان مي دهد براي خودكشي . كسي هم نمي تواند نجاتت بدهد .» بد جوري نگاهم كرد انگار فحشش داده باشم . نديد گرفتم . حرف زديم و حرف زديم . از هرچه مي شد جز مرگ . به همين راحتي مرگ خودش را از فكر او بيرون كشيده بود . هميشه همين طور است . وقتي جدي مي شود سعي مي كنيم فراموشش كنيم .
بعد از مدتها سر يك ميز نشستند . انگار نه انگار كه چند وقت پيش بينشان چه قصه ها كه نگذشته بود . به هم قول داده بودند فراموش كنند . حرف مي زدند مثل سابق . اما او تمام مدت كه حرف ميزد با گوشه ناخنش بازي مي كرد و اين با يك جعبه دستمال كاغذي . بعد هم با لبخندي از هم جدا شدند . فكر كرد چه خوب فيلم بازي مي كند . حالش داشت به هم مي خورد .
مثل ماهي بود . انگار از دستت ليز بخورد و تازه وقتي محكم نگهش داشتي ، از يخ بودنش چندشت شود . به ماليخولياي توهم و فكر و خيالهاي پوچ و خودخوري گرفتار شده بود . اگر اينها را ازش مي گرفتند مي مرد ، مثل آب كه براي ماهي لازم است . خودش هم خسته شده بود .
مسيح آمده بود به خوابش . برايش حنا آورده بود . گفته بود مي خواهد او را عروس خودش كند ، عروس مسيح . تعبير خواب را نمي دانست . اما معجزه مسيح را ديده بود . بعد از مدتها احساس مي كرد به زندگي برگشته است .
قصه خودش بود اما به كس ديگري نسبت مي داد از زبان كس ديگري مي گفت ! اول فكر كردم شايد دلش مي خواهد پنهان بماند . خوب كه نگاه ردم فهميدم با اين كارش خودش را بيشتر مي برد زير ذره بين . مي شود دوتايي كه يكي ديگري را دقيق برانداز مي كند ، به نقد مي كشد و تصوير مي كند ، بي هيچ ابايي .
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠۸ ق.ظ توسط مریم برادران
