نمي توانست از رختخواب كنده شود. دچار خستگي و افسردگي سنگيني شده بود . چند روزي بود كه به گذشته و همه سئوالهايي كه برايش ايجاد مي كرد مي انديشيد و اين از او انرژي زيادي گرفته بود . از اينكه بايد بلند مي شد و با همه بي حسي نسبت به زندگي سر كار مي رفت از خودش بدش آمد . انگار مجبور بود نقشي را بازي كند كه نه مي فهميد و نه حتي حاضر بود بيش از اين با آن سر كند . توي رختخواب غلطي خورد . چرا اين همه بايد زندگي مي كرد ؟
شروع كرد به مقايسه زندگي آدمها با خودش . چه قدر زندگي آدمها برايش برايش جالب بود و در عين حال هيجان انگيز و قابل تامل . باز هم به زندگي خودش فكر كرد . يك آن چيز لطيفي از ذهنش گذشت ، چيزي مثل يك ستاره كم نور در آسمان سياه شب وقتي سرش را بالا مي كرد كه با يك نفس عميق همه چيز را از دلش خالي كند، و اين ستاره آنقدر از اميد پرش مي كرد كه خورشيد هم نمي توانست چنين كند .
راستي كه هميشه براي زندگي كردن چيزهاي بزرگ لازم نيستند و حتا انگيزه هاي معجزه گر . اصلا چه كسي گفته كه معجزه فقط از چيزهاي بزرگ ، آدمهاي عجيب و اتفاقهاي خارق العاده سر مي زند ؟ فكر كرد هنوز چه قدر براي دانستن راه نرفته مانده !
بهار زيبا بود و او چه قدر ديگر وقت داشت كه از اين زيبايي ها لذت ببرد. پنجره اتوبوس را باز كرد و گذاشت نسيم خوب به تنش بوزد و خنكايش را به او بچشاند . از اينكه به او اجازه داده بودند اين قدر در زندگي تجربه كند و هنوز هم وقت تجربه كردن داشت احساس خوبي داشت . نه شاد بود ، آنقدر كه دچار غفلت شود و نه آنقدر غمگين كه منفعل باشد و نتواند حركت كند . حالا مي توانست هم منتظر حركت بعدي زندگي باشد و هم مي توانست به خودش جرات بدهد زندگي را براي حركت بعدي منتظر بگذارد .
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱۸ ب.ظ توسط مریم برادران
