چه طور مي شود بين به پوچي رسيدن و يقين فرق گذاشت ؟
چه طور مي شود فراموش كرد ؟
چرا در دنيا همه چيز آنقدري كه بايد شفاف و آشكار نيست ؟
چرا آدمها از صراحت اينقدر بيمناكند ؟ آيا پوشيدگي و آرامش با هم قابل جمع اند ؟
چرا فقط وقتي همه چيز به نظر خوب است و يك آرامش نسبي وجود دارد و هيچ نيازي احساس نمي شود ، خدا هست ؟ و وقتي مستاصلي و بيش از پيش نيازمند ، نيست يا نمي بيني كه هست ؟
چرا دور ، نزديك است و نزديك ، دور ؟
چرا وجود آدمها در اين همه تناقض معني مي شود ؟
چرا با وجود اين همه زشتي ، باز زندگي را دوست داريم و حتي دنيا را ؟
چرا روح آدم هميشه به دنبال مطلق مي گردد حتي وقتي احساس پوچي مي كند ؟
چرا سئوالها هيچ وقت كهنه نمي شوند و هر چند وقت يكبار دوباره مي آيند سراغ آدم و هربار جوابها ديرتر داده مي شوند و گرانتر ؟ اما باز هم آدم اين همه حاضر مي شود براي آنها هزينه كند ؟ آيا اين از دست دادنها ، ارزش به دست آمده ها را دارند ؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۱ ب.ظ توسط مریم برادران
