در گذرگاه زمان
كودكي در تب فردا مي سوخت
مادري در رويا
وسعت دريا را مي بوييد
و پدر
عمق آن رويا را
با سرانگشت هراس مي كاويد
زاهدي در اوهام
بال و پر مي سوزاند
شاعري غرق در آغوش كتاب
لب بيدرد فراموشي را مي بوسيد
گل نيلوفر در تمناي حضور
بر مرداب
شعر دريا مي خواند
و هزار
نقش خونين پرش را به گل سرخ نمود
تا ز خواب خوش بي عيبي
بيرون بردش
مام آبستن شك
بين وصلت و فراق
قدمي بر مي داشت
زير شلاق زمان
جام زرين وجود
تركي بر مي داشت
ميوه ي كال يقين
بالغ مي شد و چه زيبا هر كوه
زير رگبار نگاه خورشيد
سبح الاعلي مي خواند و سرو
سر به زانوي تهجد مي ساييد
گرمي دست خدا
چشمها را به فلك مي بخشيد :
روي افسردگي ماه هنوز
نقش اميد به جاست
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢۸ ب.ظ توسط مریم برادران
