« يك شب آتش در نيستاني فتاد
سوخت چون اشكي كه در جاني فتاد
شعله تا سر گرم كار خويش شد
هر ني اي شمع مزار خويش شد
ني به آتش گفت كاين آشوب چيست
مر ترا زين سوختن مطلوب چيست
گفت آتش بي سبب نفروختم
دعوي بي معنيت را سوختم
زانكه مي گفتي ني ام با صد نمود
همچنان در بند خود بودي كه بود
مرد را دردي اگر باشد خوش است
درد بي دردي علاجش آتش است»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٧ ب.ظ توسط مریم برادران
