برشانه هايم خم شد
شانه هايش پهن بود
-به پهناي هستي-
زير سايه اش آرام
خفتم
بوي آفرينش مي آمد : خاك ، آب ، روح
زمزمه عشقش را چون لالايي شنيدم و مست
دلم را بر ضريح زلفش
گره مي زدم
مي گريست بر بالينم گويي
خيس مي شدم
چشم گشودم
ابري سياه بر سرم
سايه افكنده بود و مي باريد
تاوان مستي ام را با غرور پذيرفتم
از آن روز
هرگاه باران مي بارد
سرم را بالا مي گيرم زير باران
و چشم مي بندم
تا غمش بر وجودم ريزد
بي حساب و بي ترديد
من تبعيدي زمين نيستم
تبعيدي اويم
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٦ ب.ظ توسط مریم برادران
