ديروز جاي دعاي عرفه خواندن رفته بودم به ديدن يك دوست. يك دوست خوب كه به اندازه يك دنيا ميارزد. ببخشيد، به اندازه زندگي ميارزد. مدتي است كه عزيزش را از دست داده و تنها شده. خيلي تنها. اما دور و بريهاش اصلا اين را نميفهند. ميخواهند خوش باشد و خوش بگذراند و همه چيز را فراموش كند. اين بي انصافي نيست. هنوز او در شوك است و غمش را تا ته نخورده، و همه اين چيزها بيشتر او را تحت فشار ميگذارد. مدتهاست كه سر درد دارد و خوب نميشود. ديروز نشستيم و او گفت، از هرچه دلش ميخواست. به نظر حالش بهتر شده بود. پرسيدم: سرتان چه طور است؟
كمي فكر كرد و گفت: خوب شده!
به همين راحتي. آدمها در عين پيچيدگي اصلا سخت نيستند. چرا نميگذاريم با هم خوب زندگي كنیم؟
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤٥ ب.ظ توسط مریم برادران
