هر وقت پرسيدم : «چرا اين طور شد ؟» گفتند:«حتما بايد مي شد .» نمي دانم چرا بايد همه سئوالها را جواب بدهند ؟ احساس بدي از بعضي بايدها بهم دست مي دهد . احساس مي كنم اين جوابها ، آدم بودنم را زير سئوال مي برد . كاش آدمها سعي نمي كردند هميشه به سئوالها جواب بدهند . حداقل گاهي صبر مي كردند و منتظر مي ماندند . آدم را تشنه بگذارند بهتر از اين است كه مسكرش دهند . اين از خدا بي خبرها گاهي چه ها كه نمي كنند . همين آدمها را مي گويم كه براي هر سئوال جوابي توي آستين دارند .
دلم مي خواهد آنقدر تشنه بمانم و براي عطشم آنقدر بدوم تا آنجا كه بفهمم «بايد» ، بفهمم «حتما» . تا آن وقت كه بتوانم به سئوالها جواب ندهم و به آدمها اجازه تجربه كردن ، لذت بردن ، بزرگ شدن و فهميدن را بدهم . دلم مي خواهد آنروز آنقدرها هم دور نياشد . حداقل تا لحظه آخري كه در دنيا هستم .
يک لحظه دوست داشتنی
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٤ ب.ظ توسط مریم برادران
