چشمهاش تواون صورت سياه ذغال ماليدهاش مثل دوتا ستاره ماسيده بود ته صورت استخوانيش. يه دايره زنگي هم دستش بود: يك حلقه فلزي با زائدههاي فلزي كه وقتي تكانش ميداد، صداي زنگ داري ازش در مي آمد. اون يكي كه همراهش بود يك هوا از او بزرگتر بود. يك تنبك زير بغلش بود. بزرگتره توي ايستگاه نشسته بود و براي دلش يا براي دست گرمي به تنبكش مي زد و زير لب زمزمه مي كرد. چشمهاش گاهي سياه ذغالي را مي پاييد و گاهي راه اتوبوس را. سياه ذغالي كه اصلا توي اين دنيا نبود. انگار بي رحمي دنيا را حس نمي كرد.
اتوبوس ايستاد. دوتايي دويدند كه سوار شوند و از لاي جمعيت خودشان را چپاندند تو. راننده نگاه تندي بهشان انداخت و با عصبانيت انداختشان پايين: «هري...» بعد چندتا فحش آبدار نثارشان كرد و با چشمهاي زلش آخرين حرف را زد. سياه ذغالي خنده سردي كرد و كنار كشيد. اون يكي سرش را هم بالا نكرد كه نگاه غضبناك راننده را جوابي بدهد. توي خودش مچاله شد و نشست روي نيمكت ايستگاه و شروع كرد به ضربه هاي ريز زدن به تنبكش. لبش تكان مي خ.رد. به زندگي بد و بيراه مي گفت يا شايد به خودش. جوانك ژيگولي رفت كنارش نشست و دستي به موهاش كه با ژل سيخ نگهشان داشته بود كشيد. با دست ديگرش يك پنجاهي در آورد و خواست بگذارد توي جيب پسره. انگار فحشش داده باشند دست او را پس زد. سياه ذغالي خنديد و دويد طرف اتوبوس و به راننده التماس كرد ولي گره از ابروهاي راننده باز نمي شد. در اتوبوس چندبار باز و بسته شد و جمعيت كيپ هم به زور توي اتوبوس جا گرفتند. چشمهاي سياه ذغالي كه دايره زنگي را انداخته بود دور گردنش ماسيد به در. اون يكي كه اصلا معلوم نبود كجاست. نگاهش نمناك بود.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٥ ب.ظ توسط مریم برادران
