ما مثل يك مشت هنرپيشه ايم كه در صحنه دنيا براي ايفاي نقش زندگي آمدهايم. همين. خدا يعني كارگردان اين بازيگران، از بالا و گاه بين بازيگران قدم ميزند و نگاه ميكند، نظراتش را اعمال ميكند، پيشنهاد ميدهد و ميگذرد. عواملش هم هستند كه نظاره گرند، ثبت و ضبط ميكنند و گاه بنابر ماموريتشان كارهاي ديگر هم ميكنند. به هرحال كارهاي آنها همه زير نظر اوست.
اما آدمها. در چارچوب تعريف استعدادشان نقش گرفتهاند. هركس ميتواند استعدادش را بروز دهد، انتخاب كند و ايفاي نقش نمايد. اما همه اينها در چارچوب مشخصي است. حالا در همين حيطه با نوع انتخاب بازيش و سرمايهگذاري كه ميكند، ادامه راهش معلوم ميشود.
اين كه توقع داشته باشيم كاش نقش ديگري داشته بوديم، بيهوده است. حتا سياهي لشگرها هم در يك نمايش وجودشان ضرورت دارد و در صورت نبودن يك جاي كار ميلنگد. پس بهتر است هركدام نقشمان را بپذيريم و سعي كنيم به بهترين نحو اجرا كنيم. حتا به چيزهايي كه اسمش را ميگذارند آرزو، بينديشيم. شايد روزي برسد كه كارگردان به آنها هم توجه كند.
گاهي بازيگري كه هميشه نقشهاي منفي داشته با پذيرش به موقع پيشنهاد يك نقش مثبت و حوصله به خرج دادن و تمرين و حتا بروز ساير استعدادهاي مثبتش ميتواند تغيير نقش دهد. همه چيز به خود بازيگر برميگردد، البته در چارچوب از قبل تعريف شده اش. هرچه باشد ما موجودات محدودي هستيم به ظهور.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٦ ب.ظ توسط مریم برادران
