دبيرستانی که بودم، فاصله بين ايستگاه اتوبوس تا مدرسه کمی طولانی بود. اما مسير خلوت و باحالی بود. روبرويم يک کوه بود، يک کوه بلند و محکم که تا مدرسه چشم ازش برنمیداشتم و اغلب باهاش حرف میزدم. هميشه بهم نيرو میداد. اصلا برای درس خواندن و زندگی کردن انرژی میگرفتم. يادم هست سال آخر که بيشتر دوستانم رفتند مدرسههای خوب برای اينکه آماده شوند برای کنکور و من ماندم در آن مدرسه فکسنی و کم کار. چه خوب آن روزها، آن صبحها، آماده بودم برای هر جور سختی که به جان بخرم و از قافله عقب نمانم. کلاسهای بی معلم و معلمهای بی فکر و بچههايی که هيچ حس رقابت نداشتند، مرا از حرکت و تلاش وانداشت. نتيجه هم داد. رشتهای که میخواستم، دانشگاهی که دوست داشتم....
سالها گذشته است. مدتی است خستهام. به طرز عجيبی تخليه انرژی شدهام. امروز ياد اون کوه افتادم و قصههايمان. نمیدانم بعد از اين سالها که من پيرتر شدهام و دنیا واقع بين ترم(!) کرده، باز هم با ديدن کوه آن حس استقامت بهم برمیگردد يا نه؟ دلم میخواهد بتوانم. امتحانش میکنم. بی ضرر است.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٦ ق.ظ توسط مریم برادران
