وقتی نیست ...


آیت الله عبدالله جعفری تهرانی درگذشت...

دایی آقا عبدالله را همه دوست داشتند. بهترین لحظاتی که از دیدن او در خاطرم هست، وقت‌هایی است که مراسم عروسی قوم و خویشی تمام شده بود و همه برای احوالپرسی دم در تالار جمع می‌شدیم. آنوقت هر جا می‌دیدی جمع زیادی از خانم ها حلقه زده اند، باید مطمئن می شدی دایی در این حلقه است. دایی می‌خندید و می گفت «حالا مردم چه فکر می کنند! نمی گویند این آخوند عمامه مشکی چه معرکه‌ای گرفته!»

خب محارم دایی زیاد بودند. همه هم دوستش داشتیم؛ از کوچک و بزرگ. هرچند هیبتش مرا می گرفت اما از نزدیک شدن به او بازم نمی‌داشت- بعدها فهمیدم برای خیلی‌ها اینطوری است.

مادر بزرگم بارها تعریف کرده است

داداشم تا کلاس ششم خواند. مدرک کلاس ششم آن موقع خیلی ارزش داشت. مدرکش را قاب کرده بودند و مادرم گذاشته بود سر طاقچه. یک روز مادرم آمد گفت: اکرم، این قاب عبدالله نیست. نمی دانی کجاست؟ نمی دانستم. تا اینکه فهمیدیم داداش برداشته مدرک را ریز کرده و ریخته توی سطل و قابش را سر به نیست کرده و حالا رفته سراغ آقای برهان. رفته بود که او را به شاگردی قبول کند و درس دین بخواند. آقا و مادرم مشکلی نداشتند. او هم رفت دنبال چیزی که دوست داشت. داداشم شب‌ها زیر نور مهتاب مطالعه می‌کرد. کم غذا می‌خورد. مادرم که از سر دلسوزی بهش اعتراض می‌کرد، می‌گفت اگر زیاد بخورم نمی‌توانم درس بخوانم. گاهی که داداش خواب بود، می‌دیدم آقام بالای سرش نشسته و رفته توی بهرش! نمیدانم چه فکری می کرد.

دو سال بعد آقای برهان آقام را خواسته بود و گفته بود: پسرت یا باید برود حوزه علمیه قم یا نجف. کجا را اجازه می دهی؟ آقام فکری کرده بود و گفته بود: برود قم. او هم رفت. زیاد طول نکشید که مادرم برایش دختری خواستگاری کرد و بعد از توافق، عروسی سرگرفت. دوماهی را با عروس و مادر زنش- که تا آخر عمر با آنها زندگی کرد- تهران ماندند. دو اتاق خانه آبجی منیر را داده بودند به آنها. خب عالم ارج و قرب داشت. هرکسی می‌توانست می‌پذیرفت. ابوالقاسم خان هم پیش دستی کرد. بعد از دو ماه داداش برای ادامه درس، همه زندگیش را جمع کرد و با زن و مادر زنش رفتند قم تا حالا.

دایی در قم درس خواند و زندگی کرد. سالها بعد تابستانها، ماه رمضان و ماه صفر در فشم، امام جماعت مسجد بود و باقی وقت‌ها در قم مشغول بحث و درس. البته درس و بحث در فشم هم ادامه داشت. خواهر و برادرها – و حتی بسیاری از فامیل- تابستان و زمستان گاهی می شد که یک هفته مهمان این خانه بودند. کنار این خانواده، هیچ کس احساس غریبگی نداشت. مادربزرگم وقتی از پیش برادرش می‌آمد تا مدت‌ها ورد زبانش خاطرات «داداش» بود؛ از سجده های طولانی بعد از نمازش تا سحر، مطالعه هر شب قبل از منبر، مباحثه‌هایش با اهل علم.... و از مهمان نوازی و احترام مردم به فامیل «آقا». مادربزرگم می‌گفت به خصوص مردم فشم وقتی خبر می شدند که خواهرهای آقا آمده‌اند، دیگر سر از پا نمی شناختند؛ انگار فشم به حسن قدوم ایشان برکت یافته باشد.

ما بیشتر وقتی می‌رفتیم که پدرم می‌خواست خمس‌اش را حساب کند یا بودن مادربزرگ‌هایم (که خواهرند) در آنجا بهانه‌ای می‌شد که ما هم سری بزنیم. گاهی یک روز می ماندیم. همان یک روز هم دایی را زیاد نمی‌دیدم، مگر ساعتی کوتاه در ایوان در کنار جمع. و الاّ خب بیشتر او در اتاقش بود و مردان از زنان حریم جدایی داشتند. زیاد از چند و چون کارهایش و عظمت علمی‌اش هم خبر نداشتم. یعنی اغلب فامیل خبر نداشتند. همه به رسم دیدن دایی پیش‌اش می رفتند و کسی وارد وادی علم نمی‌شد. اما همیشه برایم این حرف مادربزرگ که قبل از رفتن به منبر چند ساعتی مطالعه می‌کرد، زیبا بود. فکر می‌کردم او باید عالم بزرگی باشد که برای مردم عام هم که می‌خواهد حرف بزند، آنقدر برایشان ارزش قائل می‌شود که بدون حرف جدید نرود و بدون استناد حرفی نزند.

یادم هست که وقتی دایی کلیه‎هایش بیمار شد و سرما برایش خوب نبود، تصمیم گرفت دیگر فشم نرود؛ پزشک اینطور تجویز کرده بود. او هم جای خودش کسی را معرفی کرده بود که برود در خانه اش مستقر شود و کارهای روحانی محل را انجام دهد. مردم اما تا مدت‌ها نپذیرفته بودندش. نمی‌توانستند جای خالی «آقا» را با کس دیگری پر کنند.

حالا همه خواهرها و برادرها پیر شده اند یا بیمار و این رفت و آمدها به طور طبیعی کم‌تر. چند سال پیش هم ریه های دایی بیمار شد. سال پیش به خاطر آب آوردن ریه‌هایش در بیمارستانی در تهران بستری شد. می گفتند پرستارها عاصی شده بودند از این همه ملاقات؛ از قم، فشم، تهران. به خاطر همین فامیل قرار گذاشتند کمتر بروند. چون دکتر مسأله انتقال میکروب را تذکر داده بود و نمی‌گذاشتند کسی به او نزدیک شود. هر از گاهی کسی می‌رفت و سلامی می‌رساند از سوی دیگران.

آخرین باری که دایی را دیدم، عید امسال بود. با خانواده رفته بودیم قم و جمکران و از آنجا رفتیم که دیده بوسی. خیلی وقت‌ها وقتی با چیزهایی که سالها از دیدنشان گذشته مواجه می شوم، می فهمم تصورم درباره آن چیز چقدر فرق کرده است. مثلا دبستانم در خاطرات کودکی‌ام خیلی عظیم و باشکوه بود و اما حالا که از کنارش می گذرم می بینم چقدر کوچک است - و منظورم از کوچک، ارزش گذاری نیست. دقیقا قصدم اندازه گذاری فیزیکی است- یا ایوان خانه دایی سیدتقی و حوض وسط حیاتش که خاطره عاشورا و شام غریبان کودکی ام را با خودش دارد. اما هیبت دایی آقاعبدالله برایم فرق نکرده بود که هیچ، بیتر هم شده بود. شاید حداقل شش سالی از آخرین باری که کوتاه در مراسم ختم آقاجون دیده بودمش گذشته بود. وقتی محاسنش را بوسیدم، همان حس خوف در دلم ایجاد شد. اما چقدر مهربان و دوست داشتنی....

پنجشنبه که از کلاس برگشتم، رفتم اتاق مامان جون. مامان و خواهرم هم بودند. مامان جون چشم هایش قرمز بود و لباس و چادر مشکی با کیف مهمانی‌اش را کنارش چیده بود. گفتم «چه خبر؟ کجا می‌خواهی بروی؟» با بغض گفت «می خواهم بروم دیدن داداشم.» و وقتی این را گفت، جز به دایی آقاعبدالله به هیچ برادر دیگری ظنم نرفت. چند وقتی بود که به پسرهایش می گفت «مرا ببرید داداشم را ببینم.» بغضش برایم غریب نبود. هروقت می خواست به دیدن این برادرش برود، همینطور هیجان داشت. گفتم «حالا چرا گریه می کنی؟»

سری تکان داد و هیچ نگفت. مامان بینی‌اش سرخ شد و گفت «دایی ام مرد.»

فکر کنم تنها واکنشم این بود که محکم کوبیدم روی پایم که «آخ....» و بعد سکوتی طولانی و بعد «خوش به حالش...» پدربزرگم با شنیدن خبر فوت هرکس می‌گفت «خوش به حالش، مسیر دنیا را طی کرد.»

غم عجیبی است رفتن دایی؛ غمی شاد. هرچند برای ما مردم دنیا رفتن عالمی بزرگ خلایی باشد پر ناشدنی اما هرچه کنکاش می‌کنم، حس می‌کنم دایی خوب زندگی کرد، نود سال پر برکت. همیشه می‌گفت «اگر حظ دنیا و آخرت را می‌خواهید، بروید سراغ علم.» کاری که خودش کرد.

متأسفانه مراسم خاکسپاری را نرفتم (این هم یکی دیگر از سهل انگاری های این روزهایم). خانم اکرم، همسر دایی، از روزهای آخر گفته بود که:

آقا چند روز حال منقلبی داشت. حتا در خواب یا قرآن می‌خواند یا مشغول نماز بود. دو شب قبل احساس کردم توی خواب خوف دارد. بیدارش کردم. ناراحت شد، گفت داشتم با رسول الله حرف می‌زدم، چرا بیدارم کردی؟ گفته بود همین روزها یکی از دوستانمان به ما ملحق می‌شود.

شب قبل از رفتن هم دعایی در خواب به او سفارش کرده بودند بخواند. سحر دعا را خوانده بود، نماز صبحش را به جا آورده بود و دراز کشیده بود و رفته بود. به همین سادگی. مثل خواب....

او را در صحن امام رضا در حرم حضرت معصومه دفن کردند. مادرم می‌گفت «قبر دایی انگار فراخ بود. یکی از شاگردهاش سرتاپا سفید پوشیده بود و توی قبر زار می‌زد. تازه آنجا دیدم چقدر دایی شاگرد داشته و چه کارهایی کرده بود.»

اینکه هر کدام از مراسم در قم و فشم چطور برگزار می‌شود و چه چیزهایی از ویژگی‌های خوب آیت الله تهرانی ذکر می‌شود، همه عزتی دنیایی است که خدا به او مرحمت کرده بود؛ چیزی که شاید کمترین کار خدا برای بندگان خاصش باشد. اما این روزها فکر می‌کنم بدا به حال کسی که راوی خوب‌ها باشد و خودش تکانی نخورد....

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0