چرا کار خوب نمی کنیم که بمانیم؟
پدر کانالها را عوض می کند و با دلخوری می گوید «از این فیلمهای ایرانی دیگه حالم به هم میخوره. نمی دونم چرا به هیچ دردی نمی خورن.»
یکباره روی یک کانال مکث می کند و من هم که مشغول خواندن رمان جذاب «در غرب خبری نیست» هستم، با دیدن صحنه ای جذاب میخکوب می شوم: اکبر عبدی دراز کشیده روی تخت و تکه یخ را به دهان می برد ....
با آهنگ مزخرف تبلیغات بین فیلم، نفسی می کشم. به پدر نگاه می کنم و می گویم «دیدی فیلم ایرانی خوب هم داریم. ده بار هم که ببینیم باز حاضریم تکرارش را هم ببینیم.»
پدر می خندد به رضایت و می گوید «شاهکار است این فیلم. خدا حاتمی را بیامرزد.»
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱۳ ب.ظ توسط مریم برادران
