شوق رسیدن
توتستان برایم یادآور روزهای عاشقی است؛ عطر مست کننده توتهای سفید و آب دار که از تابش خورشید میرسند، و گاه در لحظهی رسیدن، از لای برگها چنان خودشان را رها میکنند از ساقه، و پرت میکنند بر زمین، که سکوت باغ را خراش میزنند. گویا فرصتی نیست. حسرت به دل میگذارند دل مشتریانی را که فقط دنبال توتهایی هستند که در پارچه تکانده شدهاند و رنگ خاک ندیدهاند، حتا اگر شده، کال.
اما کودکان، توتهای آبدار مشتاق به رسیدن را که بر زمین میافتد، بیشتر دوست دارند. هیچ دقت کردهای؟ نه که چون دستشان نمیرسد به شاخهها، نه. چون ذائقه صادقشان شیرینی را بیشتر دوست دارد. و گویی اینها شیرینترند. انگار زمین خوردن شیرینترشان کرده.
توتستان برایم یادآور روزهای عاشقی است؛ تکان دستهای مشتاق رهگذر به تنه درخت و ریختن توتهای رسیده که خودشان را بیشتر از دیگر توتها، در تیرس نگاه خورشید قرار دادهاند. و صدای تق و تق خفیف زمین خوردن شیرینهای مشتاق.
توتستان برایم یادآور روزهای عاشقی است، یادآور تو. وقتی میوه رسیده توت را در دهانم میگذارم و دانههای عرق کردهاش زیر دندانم میترکد و مذاقم را شیرین میکند، یاد لحظهای میافتم که در خودم نمیگنجم و پوستم ترک برداشته و مذاقت را شیرین کرده است....
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٠ ق.ظ توسط مریم برادران
