یادداشت سازمانی!
چند روزی است که میبینم عبوسی. میفهمم که منتظری بپرسم «باز چی شده؟». نمیپرسم. نه از روی بدجنسی. دوست دارم بزرگتر شوی. دوست دارم در حل تعارضات توانمند شوی. چون تقریبا حدس میزنم چه اتفاقی افتاده.
برایم مینویسی «بدجوری نامرد شدهای!؟»
جوابی نمیدهم. نه از روی بی تفاوتی. دوست ندارم جوابم دلخوری بیاورد. جواب این جمله مطمئناً حرف خوشایندی نیست.
صبرت تمام میشود و میگویی «میخواهم حرف بزنم.» میگویم «حالا نه.» میگویی «دیگه نمیتونم....» میگویم «وقت ندارم.» و نمیگویم هنوز وقتش نیست.
میگذرد و حالا وقتش شده و تو نشستهای روبرویم. میگویی و تمامی ندارد. بغضی شده ته گلویت که دلم را میفشرد. اما ...
همیشه فکر میکنم یک مدیر خوب اول باید به فکر روح نیرویش باشد. نه که آزارش دهد و بخواهد با ریاضت و با زور ظرفیتش را بیفزاید. نه. من تو را و بزرگیهای روحت را شناختهام. دوست دارم وقت نبودنم آموخته باشی چطور بتوانی غصههایت را با آب بگویی.
دور و برت را خوب نظاره کن. احتمالاً آدمها وقتی مدیر میشوند کمتر وقت گپ و گفت با نیروهایشان را دارند. چون وقتشان با چیزهای مهمتری پر شده. گاهی من هم باید شبیه دیگران باشم.
ولی آنها هرگز لذت کسی چون مرا نخواهند چشید؛ وقتی بدون تشکر زبانی، با آن غرور همیشگی فقط نگاه سبک شدهات را نثار وجودم میکنی.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٥ ب.ظ توسط مریم برادران
