چقدر نصيحتش کرده بودند که «دوست داشتن هم حد و مرز داره.آدم که هر کسی رو دوست نمی گیره. » حتا بعضیها گفته بودند «گناهه.»
اما او نمی فهمید. باور نداشت که با دوست داشتن کسی، دچار معصیت میشود. میدید هر وقت دلش خالی از مهر است از انسانیت دورتر است. دیده بود آدمهایی که دوست دارند و ابایی از دوستی ندارند، دوست داشتنی و بزرگ اند. اصلا کسی میتواند دوست بدارد که دلش بزرگ باشد. نمی توانست از اين لذت چشم بپوشد. چشمهاش را بست، بغضش را قورت داد و در دل به خدا گفت:«من بهشت را نمی خواهم. اجازه بده هميشه به اين گناه آلوده باشم.»
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٢ ب.ظ توسط مریم برادران
