یک تاکسی پر از صفا در این شهر پر دود!
باورتان نمیشود. امروز یک تاکسی با راننده و سرنشینانی مهربان نصیبم شد. پولم درشت بود و به همین دلیل همان اول با عذرخواهی دادم که اگر میخواهد پیادهام کند، به مشکل نخورم. خودش هم عذاب وجدان نگیرد.
گفت: ببخشید، خرد ندارم.
خانم کنار دستیام کیفش را باز کرد و پولم را خرد کرد.
بعد بقیه سرنشینان همگی سعی کردند کرایه را به همان مبلغی که اعلام شده بود، بپردازند که راننده به زحمت نیفتد.
راننده با مهربانی برای همه مان آرزوی برکت به مالمان کرد.
یکی از خانمها هم برای راننده همین آرزو را کرد و بقیه آمین گفتند.
خانمی که وسط نشسته بود پایش را گذاشته بود روی برآمدگی وسط ماشین که من اذیت نشوم! گفتیم راحت باشد اما دلش نیامد!
هر کس پیاده میشد، تشکر میکرد و آقای راننده «خدا پشت و پناهتان» میگفت. تازه راننده قهاری بود. از بین آن همه ماشین ترافیک ساز چنان ما را به مقصد رساند که انگار اصلا مانعی سر راه نبود.
خلاصه که حسن ختام این سفر کوتاه، پیاده شدن از دری بود که در همه تاکسیها یا خراب است یا قفل دائم، و سایر مسافران را نیازردم.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٤ ب.ظ توسط مریم برادران
