ما ندانیم که دلبسته اوییم همه ...
دوست داشتن و دوست داشته شدن از نیازهای متعالی انسانی است. با اینکه آدمی میداند این ارتباط درونی ممکن است آسیبهای روحی نیز داشته باشد، اما هرگز نمیتواند از این لذت رنج آور چشم بپوشد. این نیاز، سن و سال هم نمیشناسد. به طور طبیعی همراه و همزاد آدمی است و ممکن است تنها شکل این نیاز و محدوده آن در هر شرایطی به گونهای جلوه کند.
فرهنگ و اعتقاد آدمها اما در شکل بروز، کنترل و هدایت این نیاز بسیار تأثیر گذار است. دوستی دارم که مادر بزرگی است مهربان و از نظر بسیاری از اطرافیانم چقدر کله شق و مغرور. البته من که او را در لحظات مختلف دیده ام و گاهی پای درد دلش نشسته ام – و چقدر به ندرت این غرورش را کنار گذاشته تا درد دلی کند!- میدانم چه درون لطیفی دارد. گاهی شگفت زده میشوم از گذشتش و گاه از چشم اشک آلودی که به خنده پنهان میشود. هیچ وقت به رویش نیاوره ام که این غرورش را همیشه ستودهام. تجربههای زندگی اینطور او را ساخته است. مثل من و تویی که برآیند فرهنگ، اعتقاد و از همه مهمتر تجربههایمان هستیم، بدون تردید.
چند وقت پیش بنا به اتفاق داشت داستانی از زندگیش میگفت. عجیب مردستیز است. از شما چه پنهان که من هیچ وقت باور نکرده ام این فیگور مدرنش را. باز هم داشت میگفت که به مردی اعتماد ندارد و چه و چه. خندیدم و گفتم: راستش را میگویید اگر سئوالی بکنم؟ گفت: می دانی که دروغ راست کارم نیست. گفتم: تا به حال عاشق شده اید؟
خودم باورم نمی شد که اینطور بی پرده پرسیده باشم. چه برسد به خودش. اما مطمئن بودم به جوابش. گفت: بوده ام. صبر کردم تا خودش هر چقدر دوست دارد بگوید چون می دانستم هرگز پیش کسی چنین اعترافی نکرده و شاید برایش راحت نباشد. کوتاه گفت از کسی که دوستش داشته و البته خودش برایش زنی هم گرفته است. از نگاه دزدیده اش از نگاهم، میخواندم چقدر این دوست داشتن برایش ارزش داشته است، ارزش یک عمر پنهان کردن در دل، بیصدا و با رضایت.
دوست داشتن مراتب دارد. از عشق مادر و پدر به فرزند تا ... فکر کنم منتها ندارد. این نیاز متعالی در هر سنی ستودنی است.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٦ ب.ظ توسط مریم برادران
