يك خانم به اسم چمن و يك آقا به اسم مصيب. اولي لال بود و دومي ديوانه. اما باهم زندگي مي كردند. يك پسر هم داشتند كه كور بود و بسيار زيبا، با چشمان آبي و هيكل موزون.
چمن خانم تصميم گرفت پسرش را زن بدهد. برايش رفت خواستگاري، ده مجاور. اما خانواده دختر تحويلشان نگرفتند و آنها را بیرون کردند. از آنطرف دختر كه پسر چمن خانم را ديده بود، يك دل نه صد دل عاشقش شده بود. شبانه مي آيد دم خانه چمن خانم و مي گويد كه پسرشان را مي خواهد....
پسر و دختر باهم زندگي خوبي دارند. يكي از خيرهاي ده كه در تهران طلافروشي دارد برايشان سرمايه اي كنار گذاشته و از سود آن امرار معاش مي كنند. مصيب مرده است و چمن خانم هم با پول نذرهايي كه برايش مي كنند و برآورده مي شود روزگار مي گذراند.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٤ ب.ظ توسط مریم برادران
