دانه های دلش پیدا بود
جلال نویسنده نبود. حتی یک خط هم برای لذت و سرگرمی خودش یا دیگران ننوشت. دغدغههایش غم باد میشد و از قلمش سر ریز. مینوشت تا حرفهایش به گوش دیگران برسد، آن هم «برای ادای وظیفه نه قصد نان خوردن»
نوشتههای جلال زیاد استعاره و تمثیل ندارد، چون «تمثیل سیرش نمیکرد.» اما وقتی چاره نداشت، مثل وقتی میخواست «نون والقلم» را بنویسد، استعاره را انتخاب کرد. نه برای آنکه پشتش پنهان شود، برای آنکه بتواند راحتتر بگوید و کسی نتواند جلوی ضرب آهنگ فریادش را بگیرد.
جلال متعصب بود اما متحجر نبود. وقتی به چیزی ایمان داشت، تا پای جانش مایه میگذاشت. اما این ایمان جلوی عقلش را سد نمیکرد. میآزمود، میشناخت، شک میکرد و راه بهتر را انتخاب میکرد. پر از تحول بود؛ اما نه باری به هر جهت. یا تودهای دو آتشه بود یا «خسی در میقات» مؤمن دردمند. انگار که هرگز سن و سال در درمان آرمان گراییاش افاقه نکرد.
جلال مینوشت از مردم و برای مردم. به همین خاطر نثر محاوره را برگزید، روان و عامیانه، به زبان مردم کوچه و بازار. شخصیتهای داستانهایش هم همینطورند؛ ملموس و آشنا. هر کدامشان مثال عینی داشتند. خودش هم یک پای ثابت شخصیتهایی بود که خلق میکرد.
متنهایی که از جلال باقی مانده همه بدون بزکاند و بیپرده، آنقدری که گاهی زهری میشوند در کام؛ مثل خودش. با کسی رو در بایستی نداشت. همان وقتی که خانلری از بین دوستانش خط خورد، بیتامل مقدمهای که بر کتاب «زن زیادی»اش نوشته بود را حذف کرد و خودش چیزی نوشت.
شاید به همین دلیل نمیخواست از قلمش نان بخورد، مبادا دست و پاگیرش شود. میخواست آزاد قلم بزند، حتا اگر برایش پرونده بشود. آزاد قلم میزد و به نقد کسی کاری نداشت. چون نمیخواست ادبیات خلق کند. میخواست به مردم بگوید: آهای زمینیها افق نگاهتان را چند میلیمتر بالا بکشید.
(به مناسبت سالمرگ جلال- یادداشت مثبت درباره او برای همشهری جوان)
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٩ ق.ظ توسط مریم برادران
