1 آمدی و نشستی و گفتی از امروز که چه گذشت بر تو در آن وزارت فخیمه ارشاد. و من گفتم از این سه روز اخیر. از خودمان گفتیم و رسیدیم به دوستان و گذشتیم و مثل همه بحثها، رسیدیم به وقایع جامعه و رسیدیم به مسئولین و گذشتیم از همه چیزهایی که این روزها سئوالهای بی جواب اند و همیشه اینطور بوده اند. تو گفتی و گفتم و باز رسیدیم به اینکه چقدر همه چیز تاریک است. نقشه رفتنمان را کشیدیم، کشور بعدی را انتخاب کردیم . شغل و ... و یکباره دیدیم که باز هم بیگانهایم. ماندیم و نقشه اصلاحات را پهن کردیم. به قول تو همه جا دیوار بود، نه راه. سکوت کردیم و امید بستیم به فردای بهتر. مثل همیشه. و البته ایستاده نه اینکه نشسته باشیم، مسلول. 2 و ایستادن نیرو میخواهد. حالا دارم فکر میکنم به حرفهای سید محمد که روزی گفته بود شادی و غم همیشه در زندگی باهم برابری میکنند. تو باید درست نگاه کنی. اگر غیر از این باشد که نمیشود زندگی کرد. و من شادیهایم را میشمرم: پدر و مادر، سلامتی، سقف، امنیت، عقل نیم بند، آدمهای نازنین که کم نیستند هنوز، رفاه نسبی، ... زیادند! و ابزار تعدیل را مرور میکنم: فراموشی، خواب، غفلت، گذر زمان، ...؛ نعمتهای بزرگی که اگر نبودند تحمل خیلی چیزها سخت تر بود. 3 و حالا حافظ است و تیک تاک ساعت و آرامش شب، آبستن صبح روشن. چشمهایم را شستهام بارها. {بگذار مشایی و دوستش در هپروت خود کیف کنند از آن همه مدیحه سرایی برای خود. گور پدر هر چه سیاست و دنیا و مافیها.} بگذار لشگر کوچک غم، با کودکان شاد درونم مواجه شود. وقتی او هست، هزار میشود هر کودک، بزرگ میشود هر شادی و حقیر میشود هر غم. باکی نیست از اینکه همین غمهای کوچک قالبم را تهی کند روزی. کسی که طعم شادی را بچشد، برای جا دادن به غمها بخیل نمیشود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٦ ب.ظ توسط مریم برادران
