درخت معلم
درخت خرمالو بزرگ شده بود. آنقدری که دامنش را پهن کرده بود روی دیوار خانه همسایه. روز به روز هم فربه میشد و تر و تازهتر. برگ های پهن پرز دارش لباس تابستانیش بود و میوه های نرم قرمز با آن طعم دلچسب و خاص، لباس زمستانیش؛ وقتی برگ هایش میریخت و باید یک جورهایی آبروداری میکرد.
این درخت بخشنده، آن سال مثل هر سال زیاد خرمالو داد. اما میوه دادنش فرقی داشت. شاخههای خانه همسایه به نسبت بقیه شاخهها، پر بارتر بود؛ میوه های بیشتر و حتا درشتتر.
همسایه به صاحب درخت (!) گفت که بیاید و خرمالوهایش را بچیند. او هم نجابت به خرج داد و گفت «روزی شماست. نوش جان.» اما چند ماهی که گذشت، با پشیمانی توأم با وقار، آن بخش از دامن درخت را که بر خانه همسایه بار شده بود، کاملا هرس کرد.
از آن سال درخت خرمالو انگار قهر کرده باشد، در منتها الیه شاخههایش فقط برای گنجشکها میوههایی ریز داد که دست صاحب باغچه به آنها نمیرسید. تازه ارزش کندن هم نداشتند چون به اندازه شکم گنجشکان بودند....
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠۱ ب.ظ توسط مریم برادران
