... به اختیار که از اختیار بیرون است ....
نمیشود استاد. پرهایم ریختهاند انگار. یا تُنُک شدهاند. نمیشود پرید. امروز فهمیدم. وقتی او زنگ زد تا بگوید میخواهد مهد کودک بزند. انگار آرزوی مرا دزدیده بود! زنگ زده بود که اگر می توانم از راهی که تا نیمه رفته ام برایش بگویم. می خواست سبک تر برود و زودتر برسد. راه را از چاه بشناسد و وقت را تلف نکند. دنائتم گُل کرده بود. داشت کورم میکرد. چند ثانیه سکوت کردم. حتا لحظهای حس کردم نمیشنوم.
نمیدانم کسی دعا کرد یا شاید ملک نشسته بر شانه راستم، زد پس سرم. چه شد را بگذاریم. اما نطقم باز شد و گفتم. پله به پله. تا جایی که میدانستم. حتا فراتر از قدمهای اول تا بتواند قدمهایش را محکمتر بردارد.
من او را دوست داشتم، دوستم بود. اما نزدیک بود که حسادت کورم کند. یک لحظه ... و چقدر دلگیرم. یک لحظههای ما چقدر ارزشمندند؛ فاصله منفی بینهایت تا مثبت بینهایت.
یک لحظه... یاد تو افتادم استاد. چقدر دلتنگ توام. یاد روزی افتادم که با یک جمله نگرشم را زیر و رو کردی. سئوالی را که سالها در ذهنم میچرخید و هیچ کس پاسخی دلچسب برایش نداشت. آن روز که از لحظهها گفتی و از اثر لحظهها. «داستانهای شگفت» را شاید زود خوانده بودم. توی کتم نمیرفت چطور میشود که یک فاسق عاقبت به خیر شود و یک عابد عاقبت به شرّ. اما آن روز دانستم ارزش لحظه را، سرّ کرامت انسانی را و ذلت ابلیس را.
امروز از آن روز چند سالی میگذرد... کرخت شدهام از وحشت. لحظههایم گاهی هضم میشوند در توجیه یا روزمرّگی و عادت. گاهی تشخیص نمیدهم. گاهی ... تو بگو آیا به جز سر سپردگی و آویختن به دامن پر مهر تو، راهی برای کودک در راه مانده میماند؟
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۱ ب.ظ توسط مریم برادران
