می شود جور دیگر هم باشی
هیچ وقت اینطوری نشده بودم! عجیب بود که نمی توانستم کتاب را به پایان ببرم. یعنی دلم نمیخواست آخرش برسم به اینکه این آدم دوست داشتنی با خیانت یک خائن بمیرد. کاری به نهضتش نداشتم. هرچند برایم مهم بود و اصلا یک دلیل دوست داشتنی شدنش، همین دغدغهاش بود. اما فکر کنم قصه کمی فراتر رفته بود. چقدر سخت بود لحظات خواندن صفحات پایانی. دیروز بالاخره این کار را کردم.
تمام که شد و او نمرد، بهت زده شدم! عادت کردهام به پایان های همیشگی قابل تصور. اما در این کتاب جور دیگری بود. تو میدانستی سرش را در این راه به باد خواهد داد، اما جزییاتش نبود. این نهضت ادامه داشت و ... همین. عجب.... خوشحال بودم و نبودم. قهرمان انگار با مرگ جاودانه میشود. آن هم با مرگ ناجوانمردانه! چقدر جا خوردم. هنوز برایم هضم نمیشود که چرا اینطوری تمامش کرد، باز گذاشت، نمیدانست، نخواست؟ نمیدانم.
به هرحال زیباست کتاب بر جاده های آبی سرخ و زیباست شخصیت میرمهنای دوغابی، زیباست این مرد.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٩ ب.ظ توسط مریم برادران
