وقتی نیست ...


اسارت مسالمت آمیز

 

ژنرال عینکش را کمی جابجا کرد و به صورت تک تکمان نگاه کرد. گفت: «بگذارید چیزی را که از چهره‌تان می‌فهمم بگویم. هرچه ماند خودتان بگویید.» انگار با ما زندگی کرده بود که آنقدر دقیق مشکلاتمان را می‌شمرد.

ژنرال هشتاد ساله‌ از جنگ جهانی دوم خاطره‌ها داشت. اسرای همه جنگها را از همان زمان به بعد دیده بود. به راحتی آلمانی، فرانسه و انگلیسی حرف می‌زد. با چند نفر دیگر آمده بود اردوگاه ما، یک افغانی، یک الجزایری و یک قبرسی. منتخب صلیب سرخ بودند و از طرف دو کشور ایران و عراق برای سرکشی به اسرا تایید شده بودند. اول رفته بودند ایران و حالا نوبت ما بود، اردوگاه موصل. ما را بردند حیاط و خودشان بین ما پخش شدند. با بچه‌ها گپ می‌زدند، حرفها را با دقت می‌شنیدند و گاهی یادداشت می‌کردند. آخر سر دویست نفری ایستادیم و او با دوربین وایدش از ما عکس انداخت که توی مجله نیوزویک چاپ شد. ما هم کتابچه‌ای را به او دادیم تا از طرف ما به سازمان ملل هدیه کند. توی کتابچه سری‌ترین اطلاعاتمان را از اردوگاه نوشته بودیم.

آن شب بعد از چندسال اولین شب اسارت بود که تا نیمه شب بیرون ماندیم و ماه و ستاره‌ها را تماشا کردیم. هر روز از چهار بعدازظهر باید می‌چپیدیم توی اتاق. اتاقی که برای هرکداممان سه وجب و نیم جا داشت، به اندازه یک پتو سه لا ، و سه تا پنکه سقفی برای دویست نفرمان بیهوده می‌چرخید. زندگی مسالمت آمیز با عراقیها را هم یاد گرفته بودیم. اوایل سر هر چیز دعوامان می‌شد. از تراشیدن ریش تا نقشه فراری که لو رفت، بهانه به دستشان می‌داد که ما را کتک مفصلی بزنند و آش و لاشمان کنند. خوب آنها قوانین خودشان را داشتند و می‌خواستند ما تبعیت کنیم. اینکه هفته‌ای دوبار باید ریش می‌تراشیدند و ما هم ملزم به این کار بودیم، ربطی به اعتقاد نداشت. قانونشان بود. حالا می‌خواستند این قانون را به ما تحمیل کنند. چیزهای دیگر هم بود، مثل ساعت خوابیدن و بیدار شدن. ما اسارت را نمی‌فهمیدیم. کم‌کم رسیدیم به اینکه باید متعادل باشیم و هماهنگ. بنایمان را گذاشتیم بر اینکه قرار است یک عمر آنجا بمانیم. بهتر است زندگی کنیم، جوری که کم نیاوریم و پشیمان نشویم.

می‌خواستیم شهرمان را به بهترین نحو اداره کنیم. در ظاهر هیچکدام برهم برتری نداشتیم. یک عده آدم با لباسهای خاکی رنگ، سرهای از ته تراشیده که علیرغم میلشان هفته‌ای دوبار می‌بایست با تیغ و فرچه‌ای که بهمان می‌دادند صورتمان را صاف می‌کردیم. همه جور آدمی بینمان پیدا می‌شد، از خلبان و درجه دار ارتش و فرمانده تیپ تا دزد حرفه‌ای و کردهایی که قبل از انقلاب آدم می‌فروختند به عراق و در ازایش آرد و الاغ می‌گرفتند. اداره این شهر بر پایه ارزش سالاری بود. باسوادها زمام امور را به دست گرفتند. تنها چیزی که می‌توانست یک عمر ما را سرپا نگه دارد و خسته نشویم، آموختن بود. در کسب علم رقیب هم شدیم. 

البته هیچ چیز اجباری نبود، حتا آموختن. بعضی‌ها بودند که اصلا با این وادی انسی نداشتند. کار دیگری می‌کردند. مثلا یکی از بچه‌ها گیوه باف ماهری بود. همین کار را پیش گرفت. زیر پوش نخی از سه چهار لایه نخ خیلی نازک درست شده که اگر منظم باز شود، چند ده متر نخ ازش در می‌آید. نخها را دولا و چهالا می‌کرد. یک تکه از سیم خاردار را می‌کند، بالاش را می‌کوبید تا پهن شود و سوراخش می‌کرد. می‌شد سوزن. رویه گیوه را به کفی دمپایی می‌دوخت و گیوه‌هایی خوبی درست می‌کرد. گیوه‌ها را به بچه‌هایی که درس می‌دادند هدیه می‌داد. نماینده‌های سازمان ملل هم چندتا بردند سوئیس.

همدیگر را شناختیم و از مهارتهای هم خبردار شدیم. هرکس هم استاد بود و هم شاگرد. یکی آلمانی درس می‌داد و عربی یاد می‌گرفت. آن دیگری فرانسه یاد می داد و خط یاد می‌گرفت. بعد از مدتی اغلب چند زبان یاد گرفته بودیم. یحیی بچه مشهد بود، البته از دهاتهای مشهد. پانزده سالش نبود که اسیر شده بود. توی جبهه موج گرفته بودش و بیناییش کم شده بود. نوشته را می‌گرفت نردیک صورتش تا بتواند بخواند. عکس خانواده‌اش که با نامه به دستش رسیده بود، به کسی نشان نمی‌داد. روش نمی‌شد! جاش کنار من بود. باهم عیاق بودیم. به من نشان داد. مادرش چادر گل گلی سرش بود. پدرش نابینا بود. با چهار دخترش دور کرسی نشسته بودند و عکس انداخته بودند. آنوقت همین یحیی حریف همه نماینده‌ها که از سازمان ملل می‌آمدند بود. دیگر مترجم نمی‌خواستیم. خودش به تنهایی عربی، فرانسه و انگلیسی را مثل بلبل حرف می‌زد و آلمانی را به اندازه‌ای که بتواند گلیمش را از آب بکشد حرف می‌زد. از این جور بچه‌ها کم نداشتیم.

مشکل بزرگ ما این بود که خودکار و کاغذ و کتاب نداشتیم. بخصوص سالهای اول که همه چیز ممنوع بود. البته گیر که بیفتی مخت کار می‌کند. سفینه را آدمی ساخت که روزی از پوشاندن خود عاجز بود. قوطی تاید را دو روز خیس می‌کردیم. ورقه ورقه می‌شد. تا چهل و هشت ورق از هر قوطی در می‌آوردیم. ورقه‌ها را آویزان می‌کردیم خشک شود و رویشان بنویسیم.

برای درس خواندن هر کداممان تخته داشتیم. روی یک تکه مقوا پلاستیک می‌کشیدیم. روش یک کیسه پارچه تیره می‌دوختیم. صابون را پودر می‌کردیم و با روغن نباتی قاطی می‌کردیم و روی آن می‌مالیدیم. پلاستیک دیگری را روی آن می‌کشیدیم و بالایش را می‌دوختیم. این لایه پلاستیکی باز و بسته می‌شد. دسته مسواکی که خراب شده بود می‌شکستیم و به جای قلم ازش استفاده می‌کردیم. روی این تخته جادویی با قلممان می‌نوشتیم، پلاستیک را که از هم باز می‌کردیم، نوشته‌ها پاک می‌شد. عراقیها اینها را که می‌دیدند، بهمان می‌خندیدند و می‌گفتند: «کله‌تان خوب کار می‌کند ها!»

یک بار که نماینده‌های سازمان آمده بودند، یکیشان مرتضی را شناخت. مرتضی در دانشگاه سوربن فرانسه درس خوانده بود. همکلاسش در سوربن بین هیات اعزامی از ژنو بود. این رفاقت باعث شد که همه خودکارهایی را که همراه داشتند جا بگذارند و بروند. ما هم آنها را توی یقه پیراهن، سجاف لباس و متکا قایم می‌کردیم. اگر در تفتیشهای ناگهانی پیدا می‌کردند، دمار از روزگارمان در می‌آوردند.

از سال سوم حقوق می‌گرفتیم. بسیجی‌ها یک و نیم دینار، افسرها دو دینار تا خلبانها که هفت دینار می‌گرفتند. تصمیم گرفتیم یک دینار از حقوقمان را بگذاریم روی هم و با دوهزار دینار که مقدار کمی نبود، چیزهای لازممان را بخریم. ما دو وعده غذا می‌خوردیم، صبحانه و ناهار. صبحانه که شوربا بود. برای ناهار مواد خام می‌آوردند و از بچه‌های توی آشپزخانه غذا می‌پختند. شکر، برنج، گندم و چیزهایی سفارش می‌دادیم که شام یک سوپ مقوی بخوریم. همین تردد به آشپزخانه هم خودش راهی بود برای ارتباط برقرار کردن با اتاقهای دیگر و خبر گرفتن و خبر دادن.

مقداری از آن پول را هم برای سیگار کنار می‌گذاشتیم. سهمیه سیگار نداشتیم. سیگارهای مرغوبی به دست بچه‌های سیگاری نمی‌رسید. گاهی که بهشان فشار می‌آمد، برگ درخت را لای کاغذ می‌گذاشتند و می‌کشیدند. یکباره می‌دیدیم چند صفحه از حرف D دیکشنری را خالو مراد کشیده! یا سر ته سیگار عراقیها دعواشان می‌شد. این چیزها به چشممان زشت بود. از پول جمع شده سفارش توتون و دفترچه سیگار می‌دادیم. طول و عرض دفترچه‌‌ها کوچک بودند، به اندازه یک سیگار، و نازک. صد برگشان یک سانت یا کمتر قطر داشت. به بهانه اینکه پیچیدن سیگار سخت است و ما خوب بلد نیستیم، سفارش پنج برابر نیازمان را می‌دادیم. این ورقها جان می‌داد برای نوشتن. راحت می‌شد پنهانشان کرد یا به اتاقهای دیگر فرستاد. آنها را کف دمپایی جا می‌دادیم و پلاستیک دیگری آب می‌کردیم و می‌چسباندیم کف آن. اینجوری آب بندی می‌شد. وقتی کسی از اردوگاه دیگر می‌آمد، دمپایی هامان را عوض می‌کردیم. همین طور تمام ادعیه را منتقل کردیم. ادعیه کتابی بود که سخت و کم به ما می‌دادند.

یک شب برایمان نهج البلاغه آوردند. باور نمی‌کردیم. حاج آقا ابوترابی پیش ما بود. گفت: «حتما فردا جمعش می‌کنند. امشب باید حفظش کنیم.» توی اردوگاه دو هزار نفر بودیم، ده اتاق دویست نفره. نهج البلاغه هشتصد صفحه بود. هرکس نصف ورق را نسخه برداری کرد. هر کداممان هم یک شماره داشتیم که نشان صفحه بود. صبح نشده نهج البلاغه در سینه‌مان حفظ شد.

ما آموختیم که اندوخته آدمها باید در سینه‌شان باشد. روز اولی که تصمیم گرفتیم یاد بگیریم، قرار شد هرکس آنچه می‌داند روی کاغذ بیاورد. نوشته‌هامان از ده ورق تجاوز نمی‌کرد. دیدیم همه‌مان متکی به کتابهامان بودیم که دم دست داشتیم و می‌توانستیم بهشان رجوع کنیم. اما آنجا دیگر خبری از مرجع نبود. یاد گرفتیم بیاموزیم و داناییمان داراییمان شود. این حداقل چیزی بود که از دوره سخت اسارت به یادگار ماند.

 

مصاحبه سردار رنجبر

بازنویسی مریم برادران

اسارت: عملیات رمضان، سال 61


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0