یا من أرجوه لکل خیر و امن سخطه عند کلّ شر
١
این روزهای در سکوت گذشته، اتفاقهای زیادی را در خودش پنهان کرد؛ از تحویل دادن پایان نامه، تأخیر به عمد گروه برای برگزاری دفاعیه، سکوت خودخورانه و باورنکردنی بنده در قبال این قضایا گرفته تا دو دوزه بازی بعضی دوستان همکار و باز هم سکوت گردن شکسته برای یافتن راه حل مناسب و نیافتن. و به ناچار توبیخ خویش برای کم هوشی جهت مواجهه مناسب با دغلکاریها و تنبیه نمودن این علیل در زندان سکوت. این از اتفاقهای علمی!
٢
اما در باب فرهنگ؛ بماند قصه انتشارات نابود شده دوست داشتنی ما که نگفتنش بهتر است و هر دم از آن خبری ناگوار میرسد. اما بعد، یکی از دوستان مهربان، ذوق زده از دیدن یکی از نوشتههای نسبتاً بلندم در یکی از مجلات، گفت که کار را خوانده و چنین و چنان ... و وقتی تعجب مرا دید، تازه شک کرد که «نباید میخواندم؟ ...» و مجبور شدم که بگویم این کار را سال گذشته برای مجله دیگری نوشته بودم که چاپ هم شده بود و من اصلا با این مجله که تو میگویی نسبتی ندارم! چطور بدون اجازه چنین کاری کردهاند.
و تلخ تر اینکه یادم آمد که دوست نازنینی چند سال پیش در گوش دوست نازنین دیگری گفته بود که من اینطوری هستم که یک کار را به چند جا ممکن است بدهم که چاپ کنند. و البته قسم یاد کرده بود که «این مطلب را هم که الان به شما داده، خودم قبلاً جای دیگری خوانده بودم.» و نمیفهمم چرا فکر نکرد آبروی حرفهای یک نفر شاید بیش از یک قران و ده شاهی کار نوشتن (آن هم در حدّ کمتر از هزار کلمه) بیارزد.
راستش با این اتفاق اخیر، این آدم نازنین در ذهنم کاملا تطهیر شد (هرچند قبلا هم تنها کدورت ناجوانمردی باقی گذاشته بود که این روزها کمترین لکه است و تنها با این تلنگر تازه به خاطرم آمده بود. ذهنم گنجایش نگه داشتن خاطرات بد ندارد. متأسفم).
راستی مرگ ساراماگو هم خود ضایعهای بود در بین سایر اتفاقات تلخ فرهنگی. (برای ما به قولی مرده خورها، سوژهای شد برای نوشتن. مثلا خودم هنوز آب کفنش خشک نشده، برای مجله الف نوشتمش!)
٣
اما در باب انتزاعات و انگیزانندهها؛ دارم فکر میکنم به چیزهایی که دوستشان دارم. یک مدت مدید مشغول کارهایی بودم که بایدی داشت؛ هرچند دوست داشتنی، اما خودم قیدهایی را تعریف کرده بودم که کمی از کارهای دوست داشتنی دیگر دورم کرد. فعلا به مقدمات میاندیشم و در حال برنامه ریزی برای شروعی دیگر ام؛ در باب همان علم و فرهنگ و زندگی. کار دگر یاد نداد استادم (امیدوارم شعار بیشعوری نباشد).
۴
گاهی فکر میکنم اگر خدا سختی ها را نمیآفرید و بدیها را، چقدر سرکشتر میشدم. اینکه ملول میشوم در قبال بعضی اتفاقهای به ظاهر ساده، اینکه گاهی خودم هم شکل و شمایل تدافعی میگیرم یا مثل خروس جنگی میشوم، اینکه بعضی حرفها (از آن نوعی که میگویند بادِ هواست و چه اصطلاح به جایی)، اینطور ساعتهای طلایی عمرم را با خودش میبرد، ... و خلاصه همه چیز درست سر جای خودش، سر راه من نشسته تا بگوید: آبجی هنوز خیلی خامی. دنیا قصه زیاد دارد. حالا کجایش را دیدهای! و آنوقت بی اختیار گردنم کج میشود که «اگر تو نباشی، چقدر همه چیز بیمعناست و عقیم.»
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٠ ب.ظ توسط مریم برادران
