تسلیت به روح الله
گفته بودیم تفرقه در ما کارساز نیست.
گفته بودیم ماییم و حرفهای تو نصب العین ما.
گفته بودیم اهل کوفه نیستیم.
گفته بودیم ... و گذشته ها گذشت.
زود زود، چشم بر هم زدنی.
بر ما غضب نکن. غبار محلی زیاد است. چشم چشم را نمیبیند که از شرم کمی سر خَم شود.
به خدایت هم بگو بر ما غضب نکند که ما آدمیم، خاکی، دلبسته خاک. چیزی را میپرستیم که قابل لمس باشد، چیزی را گوشواره میکنیم که نگینش بدرخشد و کیسه سوراخمان را درمان باشد. بُت میخواهیم و نه یک بت، بتها. خودش میداند چقدر حریص آفریدمان.
بر ما غضب نکن. سیاست که ایمان ندارد. شعار هم که همیشه شعور ندارد. ما هم که بیخطا نیستیم. تازگی در کتابهای شفاهی، ممکن الخطا را با جایزالخطا تاخت زده اند. روزگار است دیگر. خودت هم از طرفداران اجتهاد زنده بودی. نبودی؟ این هم اجتهادی است به روز.
شنیدم صدای طفل درونم را که آرزو میکرد حتی گبر باشد، اما با ادب. قبلتر شنیده بودم ادب و جلب لطف و رحمت خداوند ربطهایی دارند. نمیدانم هنوز هم اینطوری است یا نه. اما همیشه وقتی شام را به یاد میآورم و مجلس یزید را چند چیز برایم زنده میشود: افشاگری حق از زبان زینب و امام سجاد و ادب مرد با ایمان مسیحی که از توهین به فرزند پیامبر حیرت میکند و ادب خودشان را به رخ حاضرین میکشد.
ظلم گاهی لباسش چنان غلط انداز است که با عزت پوشیده میشود و با افتخار فریاد میشود. حرف زیاد است. چند روز پیش روایتی خواندم از رسول اکرم (صلی الله)، پیامبر رحمت، که روزی حسن و حسین اش را روی دو زانو نشانده بود و یکی را پس از دیگری میبوسید و نوازش میکرد. جبرییل نازل شد (نقل به مضمون): ای محمد (ص)، اکنون از سوی خدا پیام آورده ام بین شفاعت امت و شهادت این دو دلبندت کدام را برمیگزینی؟ و او انتخاب کرد....
تو هم پدر امت بمان. بر ما غضب نکن و به خدایت بگو طفلان خردسال، تاب بیمهری ندارند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٧ ق.ظ توسط مریم برادران
