جلوي آينه ايستاد و خودش را نگاه كرد. صورتش بي هيچ خال و لكي مي درخشيد. اما بدنش پر از دمل و جوشهاي چركي شده بود. كي مي دانست؟ لباسها خوب پوشانده بودندشان. رفت توي حياط و دراز كشيد كف حياط. خورشيد مستقيم مي تابيد و داغش مي كرد. تنها راه بهبود همين بود. درد داشت اما دملها و جوشها هم كاري شده بودند. چشمهاش را بست و در دل شكر كرد كه فقط خودش مي داند و خورشيد. او هم بلد است چه كند. خودش را سپرد به دست حرارت خورشيد و با خود عهد كرد تا خوب نشده برنخيزد.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳۳ ب.ظ توسط مریم برادران
