می شود دلم برای سرزمینم نتپد؟
١
میرمهنای دوغابی را میخوانم؛ کتابی از نادر ابراهیمی با نام بر جاده های آبی سرخ. درباره خلیج فارس و دریای عمان است و سلطه انگلستان و سایر اجنبیها و یکی از دلاوران آن خطّه. جذاب است و عجیب.
کاش روزی کسانی – یکیش خودم!- دست به کار شوند برای نوشتن تاریخ. نه این تاریخ مکتوب که نوشته شده. تاریخ شفاهی که ننوشته مانده و به واقعیت نزدیک تر است و در سینه مردم پنهان. شاید بشود از همین امروزها شروع کرد تا آن سالها، سالهی دوری که روز به روز وقایعش لاغرتر و تکراری تر و ناآشناتر میشود.
2
همایش ارزیابی کیفیت آموزش عالی بود. شاید فقط دو ساعت شرکت داشتم. اما در همان دو ساعت درد دلهای زیادی شنیدم. تلخیها و ناکامیها در بهبود شرایط دانشگاهها و چه فایده گفتن ها و کارهای شده ناتمام. اما دکتر بازرگان، این مرد شریف خستگی ناپذیر سفید موی، همه را شنید و یک جواب داد: دل من به عنوان یک ایرانی مسلمان، همیشه برای کیفیت، تعالی و کمال میتپد. نمیشود نشست و کاری نکرد.
3
میگویی اگر ایران مثل اینجا بود، ایران بهشت بود و من فکر میکنم اگر من کمی خودم را تغییر میدادم میتوانستم شاید حداقل خانهام را، دفتر کارم را و جمع دوستانم را به بهشتی کوچک تبدیل کنم. یک دست بی صداست اما صدا از تک تک دستها شروع میشود. سخت است اما دنیا برای همین دنیاست. فرق من با میرمهنای دوغابی چیست؟
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤٧ ب.ظ توسط مریم برادران
