این نشست خسروی...
مینشینیم روی نیمکت. روبروی آن سنجاقک فلزی که پر باز کرده و همینطور زل زده به ما. در کیفت را باز میکنی و میخندی: «یه چیز کوچولو برات خریدم.» دستت را میکشی توی کیف و بسته مربعی را که کاغذ کادوی بنفشی دارد، بیرون میآوری. صورتت گل انداخته؛ نمیفهمم از شرم یا از مهربانی.
میگیرم و همینطور که تند میگویم «دستت درد نکنه.»، تند کادو را باز میکنم. دست خودم نیست. کادو که میگیرم، متانتم را قورت میدهم انگار. بچهگیام ظهور میکند.
یک آینه کتابی است که یک طرفش چرم است و طرف دیگرش، دست بافت. آینه را باز میکنم و نگاهی میاندازم به صورت خودم. نمیفهمم چرا، اما خیلی سریع میبندم. انگار از آن صورتک ترسیده باشم یا از محبت تو شرم کرده باشم.
میگویم «من وقتی کسی را خیلی دوست دارم، به او آینه هدیه میدهم، به یاد قصه حضرت یوسف (علیه السلام).»
میگویی «نشنیدهام. چه قصهای؟»
میگویم «روزی عدهای خواستند به یوسف (علیه السلام) هدیه دهند. هرچه فکر کردند، به ذهنشان نرسید که چه چیز قابل او را دارد. آخر سر آینه دادند؛ تا وقتی در آن نگاه میکند، زیبایی جمال خودش را ببیند. یعنی خودش را به خودش هدیه دادند.»
میگویم «من هم وقتی کسی را دوست دارم، آینه میدهم تا قدر خودش را بداند.»
نگاهت میکنم. سرت پایین است. نفس عمیقی میکشی و میگویی «خوش به حالت. اما وقتی من در آینه نگاه میکنم، دنبال اشکالهای خودم میگردم. فکر میکنم کسی که آینه بهم هدیه داده، برای همین است ....»
نگاهت میکنم؛ گنگ. کمی جابه جا میشوی و میگویی «منظورم این نبود...» و میخندی. میخندم. نفسی میکشی و نگاهت را میدوزی به سنجاقک فلزی: «نمیدانم چرا کمی از تو دل چرکین شده بودم. اما حالا سبکام. شاید چون خیلی وقت بود سراغم را نمیگرفتی. دیروز که زنگ زدی تا قرار امروز را بگذاری، خیلی چیزها آماده کرده بودم بگویم. اما حالا....»
فراموش کرده بودم برای چه چیزی قرار گذاشته بودم. میخواستم سنگهایم را با تو واکنم. اما فراموش کردم، فراموش میکنم.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥۸ ب.ظ توسط مریم برادران
