شکایت نامه
از ایرانشهر رد میشوم و یاد شب آخری میافتم که باهم در انجا قدم زدم، تئاتر دیدیم، آش خوردیم و سیب زمینی سرخ کرده و کلی خندیدیم. سی دی ای را که برام خریدی گوش میدهم و میروم در آن شب.
از دریا پایین میآیم و یاد شبهایی میافتم که در این ساعت به تو زنگ میزدم و گاه با چند شاخه گل خودم را میرساندم برای دیدن چند دقیقه تو.
تسبیحی را که چند سال پیش از شلمچه برایم خریدی را دست میگیرم و با دانه های زرد الماسیاش به یاد تو ذکر میگیرم.
دفتر یادداشتهایی را که برایم نوشتهای را به گوشه چشم نگاه میکنم و دلم برای خواندنشان هوسی ندارد. چون دلتنگ صدای توست. و تو چند روزی است که نیستی. نه شعرم میآید و نه دستم به نوشتن یادداشتی میرود. فکر میکنم وقتی بیایی دیگر فرصتی نباشد برای از گذشته گغتن. این چند خط را به عنوان گله بپذیر.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٢ ب.ظ توسط مریم برادران
