خوابی برای بیداری
گربه سفید بود و پشمالو. میچسبید به نمازگزارانی که کیپ هم ایستاده بودند در ایوان. کسی او را از نمازگزاران جدا میکرد و دور میانداخت و او باز به کسی دیگر میچسبید. انگار حیاتش به این کار بود، ولع عجیبی داشت، چهار چنگولی میچسبید، جوری که حس میکردی هیچ نقطهای از بدنش بدون تماس نیست. حالم خراب بود. فقط التماس میکردم او را دور کنند و نمیشد. یکباره کاغذی به دستم رسید: نام این گربه، گربه بند است. و تو ای بنده خدا از این گربه یاد بگیر ....
میگریستم. زار میزدم و نامه را میخواندم. آیا نامه از طرف کسی غیر از رسول میتوانست باشد، آن هم برای بندهای دور؟
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤۳ ب.ظ توسط مریم برادران
