شمارش معکوس
شنیدهای که میگویند آدمها نزدیک مرگشان خاطرات گذشته را به یاد میآورند، انگار زندگی مثل پرده سینما جلوی چشمشان میآید. من هم مدتی است اینگونه ام. نه که بار اولم باشد. همیشه از اواسط اسفند شروع میشود. در حد جان کندن سخت میگذرد و نمیفهمم چه مرگم میشود. کم صبر و گاهی بد عنق. لحظه شماری میکنم برای آنکه این یک دور تمام شود و برویم سر خانه اول. شاید محول الحال شوم. و عجیب آن لحظه اتفاقی است، مثل رستاخیز؛ مشتی نمونه خروار.
دلم تنگ است...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٢ ب.ظ توسط مریم برادران
