امنیت اجتماعی، کودکی که سایه مادری میخواهد
میگویم «میخوام تولدت برات عروسک بخرم.»
ذوق زده میگوید «از کجا میدونستی من عروسک دلم میخواد؟»
میگویم «چون دوستت دارم. حالا بگو دلت چه جور عروسکی میخواد؟»
کمی فکر میکند و با شیطنت جواب میدهد «از اونا که پشت ویترین اون مغازه کوچیکه سر کوچه بود. همون که دوستم هم داره. لباساش عوض میشه، خوشگله. لباساشم خوشگله. بهش میگن باربی.»
نگاهش میکنم. میداند که من خوشم نمیآید. زود میگوید «آخه خاله جون، سارا و دارا سنگینه، اصلا هم خوشگل نیست. چشماش هم به قول خودت وزغیه. من دوست ندارم.»
راست میگوید. اصلا چیز مناسبی برای بازی بچهها نیست و جذابیتی ندارد. یاد آن روزها میافتم که قرار بود به بازار بیاید و چه سر و صدایی به پا کرده بود. همه منتظر بودند ببینند این عروسک بومی که قرار است با باربی و هر عروسک اجنبی دیگر مقابله کند، چه ویژگی خاصی دارد. اما لباسهای محلی نامتناسب هم نتوانست این عروسکهای مظلوم را حتی در ردیف سایر عروسکها جا کند.
اکتفا شد به برچسب و مداد و دفترچه که به تصویر این عروسکهای بد اقبال مزین شدند. البته آن هم بعد از آنکه از فروشنده میشنوی «فقط سارا و دارا دارم. بقیهش تموم شده. بدم؟»
بازیهای رایج بچههای این دوره و زمانه همین بازیهای کامپیوتری است. مینشینند پای کامپیوتر و مثل سریش میچسبند به صندلی و حتا هله و هولههای رنگارنگ آنها را از جا نمیکند، مگر وقتی که بشنوند you win! و آنوقت فریاد شادیشان همه خانه را پر میکند و تازه اول بازی است. باید به همه ثابت کنند که میتوانند. مبارز میطلبند و .... بازی جدیدی نیست که بیاید به بازار و ردش را نزنند. اگر خانهای از نعمت کامپیوتر بیبهره باشد، خدا زنده بگذارد این کافی نتها و گیم نتهای عزیز را که در هر محلهای به وفور روییدهاند و کار و کاسبیشان حسابی به راه است، کسادی ندارد. حتی اگر چندتا کنار هم باشند!
قصه همه بازیها هم چیزی است شبیه به بزن و بکش. بازیهای فکری زیاد نیست و اگر هم هست، طرفداری ندارد. یک روز میشنوی که فلان کشور بازی ناجوانمردانهای ساخته و آه از نهادمان بلند میشود. بعد یادمان میافتد که مگر جواب مشت، مشت نیست؟ پس باید کاری کرد و میرویم سروقت ساختن بازی ایرانی- اسلامی. سر و صدایش گوش فلک را کر میکند اما وقتی به بازار میآید، بازی آنقدر مشکل دارد و آنقدر کم جاذبه است که به راحتی از میدان به در میرود. کی حوصله دارد بنشیند، فکر کند و کاری حسابی بکند و از میدان به در نرود؟
پدر و مادرها برای سلامت روح و روان فرزندانشان احساس ناامنی نمیکنند؟
این قصهای است که درباره لباسهای مد بازار هم صدق میکند.
- چه چیزی بپوشم؟
معلوم است. هرچه در بازار بیشتر است و جوان پسندتر. سرو صدایی از دور، از ناحیه فرهنگ دوستان میآید که «مگر خودمان دستمان کج است. لباس مناسب فرهنگ ایرانی!» اما صدا در همان دور دستها پژواک میشود و تمام. جلوهای میکند اما آنقدر کمرنگ که خیلی زود محو میشود.
چرا هیچ وقت به فکر ایجاد شرایط جدید نیستیم؟ بیشتر مقابله میکنیم (تازه اگر این کار را هم بکنیم که نادر است) و انرژیمان صرف دفع مضرات میشود تا ایجاد زمینه مساعد فعالیت.
روز ولادت حضرت زهرا (سلامالله) هر کانالی میزند، کسی نشسته و از فضایل او میگوید؛ مثل همه ولادتها و شهادتهای دیگر. عصبانی میشود و میگوید «من که از دیشب تا حالا هر کانالی زدم، همین حرفها بود. همهشون میگن او الگو است. اگر جوانهای ما او را بشناسند و سرمشق بگیرند، این همه مشکل نداریم. اما من آخر نفهمیدم چطور میشه الگوی من باشه؟ آخه فقط میگن خوب بود و باکمالات. اما نمیگن چه طوری بود! من که حوصلهم سر رفت.»
یاد حرف همکارم میافتم که میگفت «من و دخترم الان میتونیم یانگوم رو کاملا تصور کنیم و بگیم کی بود، چی کار کرد، چه جوری زندگی میکرد. اما محض رضای خدا حتی یک زن ایرانی یا اسلامی که بتونیم حداقل یه تصویر از زندگیش داشته باشیم یا بهش فکر کنیم، توی ذهنمون نیست.»
این همه اهل علم و این همه تاریخ چرا باید خاک بخورد و به کلی گویی اکتفا شود؟
بعضی بچهها آنقدر دوست داشتنی هستند که هزارتا خاله دارند. دور و برش میپلکند و حظ شیرینیش را میبرند. این خاله های مهربان حتی حاضرند برای بادگلو زدن بچه، یا تر و خشک کردنش از جان مایه بگذارند اما وقتی صدای گریه بنفش بچه بلند میشود و نیاز به کمک اساسی دارد، فقط یک مادر دارد. اگر مادر در قید حیات نباشد یا به دلیلی در دسترس نباشد، اگر یکی از خالهها از خود گذشتگی نکند، معلوم نیست سر بچه چه بلایی میآید. هرچند که سایه مادری کجا و مهر دیگران کجا.
قصه امنیت ما هم اینطوری است. همه ادعا دارند که باید برای امنیت اجتماعی کاری کرد. شوخی که نیست. امنیت تا نباشد، آب در دل آدمها بند نمیشود. هرکس برای ایجاد این امنیت نقشهای دارد و طرحی. اما پای عمل که میرسد یکی میماند، تک و تنها.
شئونات زندگی آدمیان دو جنبه داد: اندیشه و کردار. رفتارمان نشانهای از تفکرات، ارزشها و باورهای ماست. اینکه چطور میپوشیم، چطور برخورد میکنیم، چه چیزی توجهمان را جلب میکنیم، علایقمان به چه سمتی است، همه از همان چیزی که توی سرمان میگذرد آب میخورد. آنچه از دریچه چشم و گوش خوراک مغزمان میشود، همان است که در گفتار و کردارمان، در انتخابهامان نمود دارد.
راستی در حوزه اندیشه جای چه چیزهایی خالی است که خلاء آن در کردارمان عدهای را به اجبار به زحمت جبران آن میاندازد؟
به نظر مادر کودک امنیت، متولیان فرهنگ اند که نقش مادری خود را به خاله دلسوز واگذاردهاند. هرکس وظیفهای دارد و ابزاری برای انجام وظیفه. متولیان فرهنگ اگر نجنبند و میدان باز هم خالی بماند، این بچه از پا در میآید. هرچقدر هم خاله مهربان باشد و او را تر و خشک کند، برای آنکه بچه پا بگیرد و قوی بار بیاید، سایه مهربان مادر را میخواهد.
حضرت علی (علیهالسلام) فرمود: «مراقب افکارت باش که گفتارت میشود. مراقب گفتارت باش که رفتارت میشود. مراقب رفتارت باش که عادت میشود. مراقب عادتت باش که شخصیت میشود. مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت میشود.»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٥ ب.ظ توسط مریم برادران
