تابستان بود و چه جایی بهتر از بازی روی پشت بام، دور از چشم بزرگترها. اما این بار اصلاً دلش به بازی نبود. زیر چشمی به کتابهایی نگاه میکرد که دست پسر خاله خانجان ورق میخورد و تنها به دیدن عکسهایش اکتفا میکرد. پدرش از زرتشتی های مقیم بمبئی، هدیه گرفته بود؛ گلستان و بوستان سعدی، سیدالانشاء نوظهور و تاریخ معجم. چه ظلمی بزرگتر از این میتوانست در دنیا وجود داشته باشد که پسرک بیسواد صاحب آن کتابها باشد و او حسرت به دل داشتن آنها؟ شاید اگر شب به پدر میگفت، به خواسته دلش میرسید. اما پدر به سفاهت پسرش خندید. نصیحتش کرد که «اینها به درد ما نمیخورد. کتابهای گلستان و بوستان و تاریخ معجم، کتابهای دنیاییاند. ما باید به فکر آخرتمان باشیم.» و تسبیح چرخاند.
مهدی داشت از بغض میترکید. این حرفها به کنار، او هنوز متوجه نمیشد که خانواده فقیری هستند. هنوز وقتی بچههای صاحب باغ ارباب او را دهاتی صدا میزدند، فکر میکرد خطا کردهاند و آنها را میبخشید. به آنها حتا حسادت نمیکرد. اما آن شب نتوانست نداشتههایش را بپذیرد. چرا او نمیتوانست کتابی را که دوست دارد، داشته باشد؟ رفت توی زیرزمین و ساعتها گریه کرد. از آن شب عقده کتاب پیدا کرد که تا لحظه آخر دست از سرش برنداشت. بعدها که بزرگتر شد و خودش کار کرد، حاضر بود از خوراک و لباس و همه چیز زندگیاش بگذرد و از هر تفریحی پرهیز کند اما کتابی را که میخواست بخرد یا بخواند....
بخشی از «پیرمرد خوب قصه گو» داستان همشهری- شماره ششم درباره زندگی مهدی آذریزدی، نویسنده قصههای خوب برای بچه های خوب
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٦ ب.ظ توسط مریم برادران
