مناجات
«تو سیب سرخ کدامین بهشت گمشده ای
که باز می شکند با تو توبه آدم؟
سرتا پای خودم را که خلاصه میکنم، میشوم قد یک کف دست خاک
که ممکن بود یک تکه آجر باشد توی دیوار یک خانه، یا یک سنگ
روی شانه یک کوه، یا مشتی سنگ ریزه ته یک اقیانوس،
یا حتی خاک همین گلدان پشت پنجره
یک کف دست خاک ممکن است هیچ وقت، هیچ اسمی نداشته
باشد و تا همیشه خاک باقی بماند، فقط خاک
اما حالا یک کف دست خاک وجود دارد که خدا به او اجازه داده نفس بکشد،
ببیند، بشنود، بفهمدو جان داشته یاشد،
یک مشت خاک که اجازه دارد عاشق بشود،
انتخاب کند، عوض بشود، تغییر کند
وای خدای بزرگ من چقدر خوشبختم ...
من همان خاک انتخاب شده هستم
که توی دستهای خدا ورز داده شده ام وخدا ازنفسش در آن دمیده،
من آن خاک قیمتی ام حالا میفهمم
چرا فرشته ها آنقدر حسادت میکردند اما اگر این خاک،
این خاک برگزیده، خاکی که اسم دارد،
قشنگترین اسم دنیا را، خاکی که نورچشمی و عزیز دردانه خداست،
اگر همینطور خاک باقی بماند،
اگر آن آخر که قرار است برگردد و خود را تحویل خدا بدهد،
سرش را پایین بندازد و بگوید: ای کاش خاک بودم.
یعنی اینکه حتی نتوانستم خاک باشم چه برسد به آدم.
خداوندا، از شک های ما مراقبت کن
زیرا شک، شیوهای برای نیایش است و شک است که ما را به رشد وا می دارد
چرا که وا میداردمان که بی ترس به پاسخ های بی شمار یک پرسش بنگریم.»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
