وقتی نیست ...


درباره چارلی

 

مادرم ترجیح می‌داد شبها مرا با خود به تئاتر ببرد که در خانه تنها نمانم. او در تماشاخانه محقر کانتین که بیشتر مشتریانش سربازها بودند، بازی می‌کرد. من در اتاقک پشت صحنه بودم، وقتی صدای مادرم شکست. بیماری لارنژیت صدایش را خراب کرده بود. نمی‌فهمیدم چه اتفاقی افتاده اما همهمه زیاد ‌شد و مادر صحنه را ترک کرد. منقلب و ناراحت بود. با مدیر بگو مگو کردند. مدیر صحنه که دیده بود من برای دوستان آواز می‌خوانم، دستم را گرفت و روی سن برد که جای مادرم را بگیرم. من در برابر نور خیره کننده چراغها و قیافه در دود گم شده تماشاچیان شروع به آواز خواندن کردم؛ آواز مشهور «جک جونز». باران سکه به روی سن بارید. آوازم را قطع کردم و گفتم: «اجازه بدهید اول پولها را جمع کنم بعد دنباله آواز را بخوانم.» همه خندیدند. مدیر صحنه در دستمالی پولها را جمع کرد و وقتی مطمئن شدم برای خودش برنداشته، خیالم راحت شد و برای مردم خوشمزگی کردم، رقصیدم و صدای مادرم را تقلید کردم. مادرم که آمد مرا با خودش ببرد، با سکه و کف زدن مرتب استقبالمان کردند. آن شب اولین ظهور من در پنج سالگی و آخرین ظهور مادرم بر صحنه بود.

 

چارلی کوچولو و برادرش سیدنی باید با تختخواب گرم و نرم، کت و شلوار مخملی آبی و قدم زدنهای غرور آمیز در خیابان کنینگتن و تکه شیرینیهای خوشمزه و نقل و نبات که مادر بعد از برگشتن از کار برایشان روی میز می‌ریخت خداحافظی می‌کردند. مادر وقتی چارلی یکسال داشت، از پدر جدا شده بود؛ از پدر ساکت و میخواره که شبیه ناپلئون بود و وقتی مست می‌کرد خشن و بد دهن می‌شد. می‌گفتند بازیگر خوبی است. اثاث خانه را یک به یک فروختند، به جز صندوق و لباسهای نمایش که به جان مادر چسبیده بود. خرجشان با دوخت و دوز مادر از چرخ خیاطی که قسطی گرفته بود در می‌آمد.

 

پیراهن پولک دار و کلاه گیسی پیدا کردیم و از مادر خواستیم بپوشد. آنوقت او با نرمش و مهارت بلند شد. لباس را پوشید و رقصید. آنقدر که خسته شد. ما را هم به خواندن تشویق می‌کرد. از موفقیتهایش می‌گفت. اعلانهای نمایشهایش را که نگه داشته بود، برایمان می‌خواند: «نمایشی خارق‌العاده از هنرمند جذاب و با استعداد لیلی هاروی، بازیگر، مقلد و رقاصه مشهور». قصه‌های کتاب «عهد جدید» را تعریف می‌کرد و نور عشق و محبت و انسانیت در من زنده می‌شد. مراقب حرف زدنمان بود و غلطهای دستوریمان را اصلاح می‌کرد. ما از طبقه محترمی بودیم. اما کم‌کم پس اندازمان تمام شد و مادر کاری پیدا نکرد. پرداخت قسطها عقب افتاد و چرخ خیاطی را پس گرفتند. ده شلینگ خرجی پدر هم قطع شده بود. مادر علیل بود. هر سه مان به نوانخانه «لامبت» رفتیم؛ مادر به اردوی زنان و ما به قسمت بچه‌ها.

 

خبر رسید مادر دیوانه شده و آنها باید با پدر زندگی کنند، با پدر و زن جذاب، قد بلند و کمی بدخلقش  لویز. تا اینکه حال مادر بطرز باورنکردنی خوب شد و به دنبال پسرها آمد. خانه کوچکی اجاره کرد و آنها را برد. چارلی را به مدرسه فرستاد. او در مدرسه آنقدر به بچه‌های گروه تئاتر حسادت می‌کرد، که نه تاریخ پر خشونت و نه درس مبتذل حساب به چشمش نمی‌آمد.

 

زنگ تفریح برای یکی از رفقا شعر «گربه خانم پریسیلا» را می‌خواندم که آقای راید، معلممان، شنید و خوشش آمد. مرا وادار کرد برای بچه‌ها بخوانم. خواندم و توفانی از خنده در کلاس به پا شد. شهرتم در مدرسه پیچید. مرا کلاس به کلاس می‌بردند و برای همه دخترها و پسرها می‌خواندم. این اولین بار بود که با شعور کامل طعم افتخار را می‌چشیدم.  دیگر سوگلی معلمها شدم و حتا در درس خواندنم اثر گذاشت. همان سال و به دسته‌ای از رقصندگان استپ «هشت پسر بچه لانکشایر» پیوستم.

 

به او خوراک و مسکن می‌دادند و هفته‌ای نیم اشرفی دستمزد. مادر رضایت داد. گروه موفقی بود اما چارلی دوست داشت شعبده باز بشود. سه ساله که بود دیده بود سیدنی سکه را قورت می‌دهد و از پس گردن در می‌آورد. او هم سکه را قورت داد و مادر مجبور شد به دکتر ببردش. بعد می‌خواست کمدین باشد و به تنهایی بر همه صحنه حکومت کند. همه اینها را امتحان کرد. حتا پشتک و وارو زدن و روی بند باریک راه رفتن. تا اینکه چارلی 16 ساله با ویلیلم تریلت آشنا شد و بازی خوبش در نمایش شرلوک هولمز،‌ باعث شد با گروه برای اجراء به آمریکا برود. آنجا ماند و در 1913 اولین فیلمش را بازی کرد.

 

من از سینما چیز زیادی بارم نبود اما می‌دانستم هیچ چیز برتر و بالاتر از شخصیت آدم نیست. به اتاق رخت کن رفتم. به خودم گفتم بهتر است شلوار گل و گشادی بپوشم، عصایی نازک دستم بگیرم، یک جفت کفش گت و گنده پا کنم و کلاه دربی سرم بگذارم. دلم می‌خواست ظاهری بی قواره و ناجور داشته باشم. این وضع به من دل داد. شروع کردم به تشریح خلق و خوی شخصیت بازی. ملتفت‌اید که این بابا چندین چهره دارد: ولگرد، نجیب زاده، شاعر، خیالاتی، تنها و غریب که قلبش پر از محبت و رویای عشق و ماجراست. بعلاوه کاری می‌کند که جنابش دانشمند، موسیقیدان، دوک و چوگان‌باز است. اما ابایی ندارد که از زمین ته سیگاری بردارد یا خروس قندی از دست بچه‌ای کش برود و اگر فرصت پیدا کند، لگد بپراند.

 

این‌طوری ولگرد ریز نقش دردمند بانمک در 1924 در سینما ظاهر شد و تا آخر مردم را بی‌صدا گریاند و خنداند. زبان باز کردن سینما، استاد لال بازی را آشفته کرد. اما باید با این حرکت همراه می‌شد. «جستجوی طلا»، «سیرک»، «روشنایی شهر»، «عصر جدید»، «دیکتاتور بزرگ» و «لایم لایت» با طنزی گزنده، خطاب مستقیم و دیده‌ای انسانی.

فیلم مهاجر؛ دورویی آمریکایها نسبت به مهاجران و بی رحمی مسولان اداره‌های مهاجرت است. به محض رسیدن کشتی به آیلند چاپلین مهاجر با غرور و امید به مجسمه آزادی نگاه می‌کند. نوشته‌ای ظاهر می‌شود : «سرزمین آزادی». بلافاصله نمایی از پلیسهای مرزی نیویورک را می‌بینیم که عده زیادی از مهاجران را مثل گله گوسفند می‌رانند. در نمای بعد چارلی نیم نگاهی به مجسمه آزادی می‌اندازد، اما این بار مشکوک و حتا تحقیر آمیز.

عجیب نیست که او به اهانت محکوم و تحت فشار مقامات واشنگتن قرار گرفت.  گروههای تندرو فاشیست و سیاستمداران محافظه کار حسابش را یکسره کردند؛ محاکمه فرمایشی و به چهار میخ کشیدن او.

 

گناه کبیره من این بود که همرنگ جماعت نشده بودم. آمریکا را ترک کردم و با خانواده‌ام به انگلستان برگشتم. هیجان زده بودم. احساس می‌کردم آدم دیگری هستم. نه اسطوره سینما و نه آماج زخم زبانها. مرد متاهلی که با همسر و بچه‌هایش به تعطیلات می‌رود! در پاریس و رم عین قهرمانها از ما استقبال شد. رئیس جمهور ما را به کاخ لیزه دعوت کرد. دولت فرانسه مرا به رتبه اوفیسیه لژیون دونور ارتقا داد و عضو افتخاری انجمن نویسندگان و درام پردازان شدم. من در عواطف جهانی پرورده شده‌ام، در محبت و نفرت. هیچ وقت از حوادث ناخوشایند زندگیم یکه نخوردم و از حوادث خوش با حالتی مطبوع در شگفت می‌مانم. حالم خوب است و سخت کوش و فعالم. برای فیلمهایم طرحهایی دارم. بخت با من یار بود که با اونا نازنین ازدواج کردم. عشق بالنده بسا زیباتر از همه ناکامیهاست. ژرفا و زیبایی شخصیتش برایم مکاشفه دایمی است. حتا وقتی چند قدم از من جلوتر راه می‌رود، آن وقار ساده و بی‌پیرایه و قامت ریزنقش راست و خرمن گیسوان سیاهش موجی از عشق و ستایش را به جانم می‌ریزد و بغض گلویم را می‌گیرد.

 

1972، آکادمی علوم و هنرهای سینمای آمریکا چارلی هشتاد و سه ساله را دعوت کرد و با های و هوی جایزه اسکار افتخاری را کف دستش گذاشت! او سکوت کرد. مردم به احترامش کف زدند. آنقدر که چاپلین محبوب به گریه افتاد. طولانی‌ترین تشویق برندگان این جایزه پر افتخار برای چارلی چاپلین بوده. اما خیلیها گفتند چرا جایزه را بی‌هیچ سخنرانی و رسواگری قبول کرد؟ پنج سال آخر زندگیش هرگز راجع به این اتفاق حرفی نزد  و با خودش این راز را برد.

 

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0