وقتی نیست ...


پیر روزگار

پیرمرد استخوانی بود و مو سپید کرده. تند پلک می‌زد و دست‌هایش خوب نشان می‌داد جز نوشتن به کار دیگری نپرداخته است. جلسه اول که فقط او حرف زد، حس کردم چقدر سخت گیر است. از جلسه بعد ما نوشته‌های نیم بندمان را می‌خواندیم و او گوش می‌داد. و آنوقت که شروع می‌کرد به نقد، تعجب می‌کردم چقدر دقیق گوش داده است. همه عبارات را به دقت بازگو می‌کرد. بیشتر از نقاط قوّت کارها می‌گفت و ضعف‌ها را به احتیاط. انگار که می‌دانست در این راه کودکیم و اگر با تشر بگوید، از این راه کنار می‌کشیم. این را بعدها فهمیدم، وقتی که شنیدم کلاس‌های دیگرش چه سخت گیرانه‌اند و حتا می‌شود که عذر کسی را بخواهد.

سیگار پشت سیگار می‌گیراند و با لفظ قلم حرف می‌زد. گاهی که می‌خندید، صدایش به سرفه نزدیک بود. مدتی بود که سیگارش را خودش می‌پیچید. دکتر گفته بود باید کمتر بکشد. گفته بود خودش سیگارش را بپیچد تا به خاطر سختی این کار، کمتر سراغش برود. اوایل با وسواس و البته دست و پا چلفتگی - که خودش این را صفت بارزش می‌دانست- این کار را می‌کرد. اما بعد مهارت پیدا کرده بود و آنقدر شیفته این کار شده بود که می‌گفت: «حالا باید این را بگذارم کنار. گرفتار جذابیتش شده‌ام!»

کلاس‌های ما تمام شد و من گرفتار مرامش شده بودم. گهگاه تلفن می‌زدم برای احوالپرسی. حرف می‌زدیم از کتاب‌های جدیدی که خوانده‌ایم و بعد از گرفتاری‌های روزگار که برای او تمامی نداشت و در آخر می‌گفت «درست می‌شود.» و با این جمله، چند لحظه‌ای ساکت می‌شد. نمی‌دانم به چه فکر می‌کرد. یکبار گفتم «شما همیشه می‌گویید درست می‌شود و هیچ نقطه روشنی نیست.» خندید و گفت «آدم‌ به امید زنده‌است. همیشه فراز و فرود بوده. اما بعد از تنگی، گشودگی هست.» و مثال آورد از تاریخ و من باز کم آوردم. بی رو در بایستی، غبطه می‌خوردم به او. فکر می‌کردم با همه سختی‌ها، آن طور زندگی می‌کند که دوست دارد؛ بین کلمات، با بوی خوش کاغذ، بیداری‌های شبانه و بازی با کلمات که برایش مقدس بودند.

چند وقتی بود که دل تنگش بودم و دنبال بهانه برای دیدنش و شنیدن حرف‌های پر از ادبیاتی که امروز گم شده‌است. منتظر بودم کتابی که باعث شد تمامش کنم، چاپ شود. آنوقت برای تشکر و با خبری خوش بروم به دیدنش. کار را وقتی نیمه مانده بود، خواند و مرا که انگیزه تمام کردن نداشتم، به نوشتن مجبور کرد؛ نه که اصرار کند. لازم نبود. همین که از نوشتن تعریف می‌کرد، ولع قلم زدنم زنده می‌شد. نوشتم و پنهان کردم تا با خبر چاپ خوشحالش کنم. شنبه خبر رسید که کتاب در راه چاپخانه است؛ درست چند دقیقه قبل از رسیدن خبر درگذشت ایوبی. و من این روزها خودم را ملامت می‌کنم که چرا با خبری کوتاه از ملالت‌های روح او لحظه‌ای را کم نکردم.

 

پ.ن: به روز چهلم نزدیکیم....

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0