وقتی نیست ...


رد پای زندگی در خانه تکانی

1

شیشه را که پاک می کنم، رد پارچه روی شیشه می ماند. کمی سعی می کنم پاک شود اما بعد از آن می گذرم: "بگذار ردش بماند." قبلترها دوست داشتم شیشه به چشم نیاید. انگار که نیست. اما حالا انگار دوست داشتم معلوم باشد که هست و رد پارچه روی صورتش خود نشانی از بودن است... کنار می کشم. بابا می گوید "اگر با روزنامه پاک کنی، اینطوری نمی شود." نمی خواهم برای بابا توضیح دهم اینطوری دوست دارم. چیزی نمی گویم. این روزها به بودن بیش از نبودن نیاز دارم. بگذار چیزها ابراز وجود کنند...

2

مرتب کردن خانه و تمیز کردن و آراستنش از تفنن هایی است که گاهی وقتی حال و روز روحی ات خوب نیست هم به کارت می آید. این را فقط یک زن می فهمد احتمالا. به همین دلیل هفته دوم اسفند را دوست دارم؛ شتابی که انگار دارد به پایان دنیا خبر می دهد یا از نگاهی دیگر، به شروعی دوباره. همه می دوند. عقربه ها هم انگار تندتر. من هم. این ساعات پایانی که زمین می رسد به لبه دور قبلی اش به دور خورشید چه در درون دارد که چنین غوغایی می آفریند؟  

3

دوست دارم از چیزهایی که هست لذت ببرم. اگر کار کردن دل زده ام کند، میدانم دیگر به گردش نخواهم چرخید. به همین دلیل سعی می کنم کار خانه را هم با لذت همراه کنم. این روزها ساعتی را به جمع کردن گذرانده ام و در همان حال بین اثاثی که جمع شده اند در گوشه ای، به دیدن فیلمی نشسته ام یا به خواندن کتابی و ساعتی را به شست و شوی ظروف و البسه... ابنطوری خسته نمی شوم. کارها را پیش می برم و خاطراتم را مرور می کنم. روزهای متفاوتی گذشته اند، حس و حال هایی آمده اند و رفته اند، اشکها و لبخندها مهمان کارهای پایان سال 95 است و شکری که جاری می شود هر از گاهی از درونم و می ریزد روی لبانم.

4

درون آدمی است که روح می دهد به آنچه می تراود از دستهایش، از صورتش، از نگاهش. به تو می گویم "گره بزن این بند را به خودت، به نامت، به بی انتهایی ات، به چیزهایی که رنگ تو را دارد، بوی تو را می دهد..." و امیدم به این است که بهار را که می آوری به زمین، دلهایمان را هم رنگ بزنی، رنگ شادمانی، رنگ صداقت، رنگ رهایی. و جز تو کیست آن کس که صاحب درونهاست.


مریم برادران

مرا و طلب تو، پای محکم کن...

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست

فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

ز میوه​های بهشتی چه ذوق دریابد

هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب

به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

ز روی ساقی مهوش گلی بچین امروز

که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید

چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد

که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید

من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت

که پیر باده فروشش به جرعه​ای نخرید

خدای را مددی ای دلیل راه حرم

که نیست بادیه عشق را کرانه پدید

شراب نوش کن و جام زر به حافظ ده

که پادشه به کرم جرم صوفیان بخشید


مریم برادران

گز بستنی و بنی آدم

مدتها بود کتاب خوش دستی را بین دستانم نگرفته بودم تا هم کاغذهایش حالم را خوش کند، هم وزنش بدون مزاحمت مرا مهمان  آرامش دنیای کتاب کند و هم طرح داستانش سلولهای خاکستری مغزم را تکان بدهد که "یعنی منظورش چیست؟ چقدر سیال ذهن! چه خلاقیت عجیبی! چه ادبیات محکمی!"

از صدقه سر تفرج دیروز، کتاب بنی آدم دولت آبادی را که چند داستان کوتاه است دستم گرفته ام و بین راه و در سرویس اداره لحظات خوشم را با آن گذراندم. آنقدر هیجان زده شده بودم که دلم خواست تجربه جدید دیگری هم داشته باشم. رفتم سراغ بستنی که در شاد کردن نقشی اساسی دارد. خواستم تجربه نو ام - مانند تجربه داستان کوتاه از دولت آبادی آن هم با صنعت خوبی از چاپ - را تکمیل کنم که چشمم افتاد به گز بستنی. یک دلم گفت احتمالا مزخرف است اما آن دل دیگرم که با کودک درونم رابطه ای دارد و بعد از مدتها خشکسالی ادبیات در زندگیم سرش را از دیدگانم بیرون کشیده بود و قلقلکم میداد، تحریکم کرد تجربه کنم. و حالا از تجربه ام خوشحالم.

گاهی شادیهای کوچک برای حرکتی بزرگ لازم اند. ما آدمها موجودات پیچیده ای هستیم، گاه در این حد که نیازهای اولیه مان اگر به رضایت برگزار نشوند می توانند چشممان را ببندند بر نیازهای بزرگی که هدف بودنمان را از چشممان پنهان کنند. گاهی همین شادی کوچک می تواند به یادت بیاورد که چقدر خوشبختی که می توانی بستنی بخوری، سلامت باشی، انتخاب کنی، لذت ببری، خداوند را شکر کنی و .... هزار یادی که به اندازه فهمت بستگی دارد.

آدمیت آدم اما باید بیدار باشد تا غرق این شادی کوچک نماند. رد شود از این خوشیهایی که گاهی روح ساده اش به آن محتاج است. و یادش بماند باید شادیهایش را با دیگران تقسیم کند و دیگران را در آن شریک کند، می خواهد با صدقه باشد، با یاد دادن ماهیگیری به دیگری باشد که بتواند حرکت کند در آینده، با خوش اخلاقی حاصل از این شادمانی باشد، یا حتا ابراز دلتنگی برای دوستی که مدتهاست از او بیخبری. به قول حافظ شیرازی "کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد."

 

 


مریم برادران

دیدار در یک بعدازظهر بارانی

باران زیبا بود اما همین زیبایی گاهی می تواند تو را مردد کند در کاری که قرار است انجام بدهی. به خصوص که تاکسی ها هم وقتی باران می بارد کارهایی شگفت برای سوار نکردن مسافر ازشان صادر می شود. اما عزم جزم کرده بودم. پا سفت کردم که "باید بروی، بعد از مدتها می خواهی کاری کنی که که باز فضای نوشتنت برگردد، ادبیات وارد شود به زندگیت، کمی به خودت ثابت کنی که تصمیمهایت را می توانی عملی کنی، حتی اگر تاکسی ها هم با تو سر ناسازگاری بگذارند..."

و رفتم؛ شهر کتاب مرکزی، حضور دولت آبادی و چکناواریان. چه شلوغ بود، عجیب. همیشه امیدوارم این شلوغیها برای حضور بزرگان، معنی اش حداقل قدردانی باشد اگر فهم آثارشان نیست.

برنامه تقریبا تمام شده بود، میدانستم دیر شده است اما رفتم که از نزدیک ببینمشان و اگر بشود یک جمله از تجربه این عمر گذشته از این نسل فرهیخته را بنوشم. و همین مرا بس که چکنواریان گفت: "فکر نکنم کسی بتواند به شما جواب دهد الهام چطور نازل می شود، باید وقتش برسد، خدا باید بخواهد و این به هیچ چیزی بستگی ندارد...."

و چه نازنین بودند این موسپیدانی که عمری را پایداری کردند در راه اعتقادشان. من این پایداری را دوست دارم؛ یک عمر استقامتی که هر کس در راه عقیده و مرامش داشته باشد، ارزشی را به نام اراده انسانی در این عالم به نمایش گذاشته است که گاه فراموشمان می شود بدون آن انسان شدن محال است.

و چه خوب بود این استقامتم برای دیدن این دو بزرگوار. بوی خوش هنر گرفته ام. باورت می شود؟ حالم را خوب کردند با همین عزمشان و بودنشان و دیدنشان...


مریم برادران

جمله جهانی؛ ساده اما پر معنی

او مرد...

جمله ای که نیاز به توضیح زیادی ندارد. بدون تجربه کردن هم قابل فهم است. قابل فهم یعنی اینکه همه می فهمند دیگر آن آدم نیست که قدم بزند، بخندد، بگرید، بنوشد و .... دیگر تبدیل شده به نقشی در ذهن، به زندگی در فضایی دیگر، به چیزی غیر از آنچه بود.


مریم برادران

انسانم آرزوست...

به تو کم زنگ می زنم، کمتر می بینمت؛ دوست خوب متفاوتم. می دانم مشغله هایت زیاد است اما این کم بودنها به معنی کم بودنت در یاد و قلبم نیست. از آن دسته آدمهای متفاوتی هستی که همیشه در دل و جانم عزیز می دارمت.

دیشب از آن شبها بود که دلم می خواستت و حرف زدیم... مثل همیشه پر از شور زندگی، کارهای جدید، فکرهای نو، کلنجار با زندگی. هر وقت با تو حرف میزنم احساس می کنم یک قدم جلوتر رفته ای و این است آن حس خوبی که تو را در دلم شیرین می کند.

دیشب نزدیک خداحافظی گفتی: دعا کن به خدا نزدیکتر شوم. به او که نزدیک شوی، دیگر هیچ چیز برایت مهم نیست. 

و ندیدی چطور اشکهایم ریخت... دعاهای فراموش شده این روزها که فقط از زبان تو می شود شنید و نمی دانی چقدر این فراموش شده ها بغض های ناگفته ای شده که گاه مرا از بودنم و از انسان بودنم هراسان می کند.

 


مریم برادران

برای روحی که دارد تجربه هایی می کند...

شاید اولین بار است که روز تولدم را شادمانم. حسی است خوش که پا گذاشته ام به  چهل سالگی، سن کمال. همیشه از جوانی چنین روزی را تصور می کردم و دوست داشتم بدانم چگونه خواهم بود. شاید کنجکاوی ساده ای بوده باشد. هرچه هست مسئولیتهایش نباید کم باشد و این شادمانی شاید از سر نادانی است، جهل است از آینده. نمی دانم. فقط میدانم باید مراقبت کنم در سنی است که مرا باید به خرد گره بزند، ثمره زندگیم را باید جوانه بزند، خلاقیت رخ بنمایاند، روزهای جدیدی را رقم بزند و مرا مراقبت کند از چیزهایی که نباشد کمال ممکن می شود. دشواری اش را حس می کنم اما گاهی قدمت را باید استوار کنی در چیزی که واردش شده ای.

دعایم در این لحظه این است: به لطف الهی، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، ادخلوها بسلام آمنین

آمین


مریم برادران

عرشی در فرش...

چشمهایش نمناک بود، قرمزی داشت. تا گفتم "بمیرم الهی، چی شده؟" بارید. مثل بهار. انگار منتظر تلنگر بود؛ منتظر کسی که برای اشکهایش قدری بشناسد. گریست... 

دلیل اشک هرچه باشد، اشک نشانه ای است، نشانه ای از یک شکستگی؛ شکستگی دلی که خداوند دوستش دارد، آنقدری که جای خودش و دوستانش را آنجا قرار داده است. دوست دارم به آن کسی که امروز اشکت را روان کرد بگویم "قصه دنیا انقدرها مهم نیست که به خاطرش دروغی بگویی به اندازه شکستگی دل کسی و آنقدرها بی مقدار نیست که یادت برود پل است به سوی جایی که در آنجا باطن کسی و چیزی و کاری پنهان نمی ماند."

گاهی فکر می کنم انگار قساوت قلب دردی شده دامنگیر. چه، کسی که حسین را کشت روزی دوست او و هم بازی او بود که به دل آرامی دنیا دل بست. و دنیا چه خوب سخت می کند دلها را. حب دنیا همان معجونی است که کم و زیادش در مذاق همه ما خوش نشسته است، قساوت میوه همین معجون. شاید به همین دلیل گفت کل یوم عاشورا، کل ارض کربلا. قصه هایی است در همین یک کلام. گامهایی برای همگامی با انسانیت یا همراهی با ابلیس...


مریم برادران

محبت تربیت شده

1

همیشه دشواری تصمیم جایی است که مرز بین دو راه مبهم است، می گویند بین بد و بدتر انتخاب کردن و حتا گاهی بین خوب و خوبتر برگزیدن. 

2

استادی می گفت مسئله زیست صحیح ما این است که از نظر انسانی و گاه از حیث دینی مفاهیم را درست درک نکرده ایم. مثلا شنیده ایم زهد یا تواضع و هیچ وقت نفهمیدیم آنچه منظور شارع است چیست. به همین دلیل به دنبال قضاوتی شخصی راه گرفته ایم و پیش رفته ایم. این است که امور دنیایمان چنین است؛ چیزی که نباید باشد و آبادانی در پی ندارد.

3

گاهی هست که فقط گمان می کنیم چیزی مبهم است اما اگر آن چیز را درست فهم کنیم نه تنها ابهامی ندارد بلکه روز روشنی است که جای توجیه ندارد. شاید گام نخست این باشد که برای خودمان احترام قائل باشیم؛ احترام به فهم انسانی که با کنکاش در خود و به نفس معلم ما را اندکی جلو ببرد. شاید این احترام به خود آغازش از محبت تربیت شده ای باشد که راه را از هوس جدا می کند و دوست داشتن خود خوبی که از خودخواهی دو راه جداگانه اند. 


مریم برادران

خرما بر نخیل

تاوان درک یک مفهوم گاهی به اندازه عمر ماست... کاش بیارزد. 

و عمر میگذرد و مفاهیم بینهایتی میماند که درک نمیشود... کاش این مفاهیم از آن نوعی نباشد که انسانیتمان را ببرد.


مریم برادران

سلام بر تو ای معدن علم

و تو کشته اشکهای جاری هستی، نه آن اشکی که از سر هوس است و خودپرستی که گمانم حاجات گاهی چنین اند. تو کشته اشکهای جاری هستی، همان اشکهای پاکیزه ای که حسرت نبودنت را آشکار میکند، ای پسر آن بزرگواری که فرمود از من بپرسید قبل از آنکه مرا از دست بدهید و حالا بعد از قرنها نبودنتان چه ها که با ما نمی کند...


مریم برادران

ایوان نجف عجب صفایی دارد

گنبدت هم با بقیه فرق دارد؛ انگار پدری دامن مهر گسترده باشد تا همه بچه هایش را در آن جای دهد و کسی نباشد که حسرت به دل بماند. و مهر را مگر جز دامن چون تویی توان گستردن دارد؟ که تو مرا مدام یاد رحمان رحیم می اندازی؛ بودن در جوارت خوشبختی بزرگی است که توان گفتنش نیست. گفتم که بماند و شوق برانگیزد. چه خوش است قلم بنگارد لحظه های ناب را و تو ناب ترینی...


مریم برادران

معرفت و تجربه

برای منی که بهره ام از عالم در همین محسوسات و تجربه هاست و راهم به عالم معنا نیست، شعف آن است که رضایت باطن از فهم روزگار، تو را به درک دوست داشتن خداوند نزدیکتز کند.


مریم برادران

راه ناتمام

 

گذر زمان را گاهی باید از پاک شدن حافظه سنجید؛ فراموش شدن خاطره هایی که حتا روزی مهم بوده اند... چای، کتاب، قاب زندگی و میزی دو نفره برای مرور دو دهه زندگی.

نگاه کردن به پشت سر برای منی که مدتهاست نه فقط فرصت، که تمایلی به چنین کاری ندارم و سعی کرده ام در لحظه هایم زندگی کنم تا همین نداشته ها هم از دست نروند، انباشته از معانی گاه متناقضی است که تبدیل می شوند به سئوالهای بی پاسخ، همان سئوالهایی که نباید پاسخی برایشان داشت و شاید همین است طعم شیرین جستجو، از جنس همان بازی هایی که زندگی برای "خودت" شدن سر راهت چیده است و حالا وقتی ورقشان می زنی و می چینیشان در جایگاه پازلی که باید روزی کامل شود و بشود قاب زندگی تو که اگر لایق باشد بماند بر سینه دنیا – والا محو شود با تو در خاک- حیرت می کنی از طراحی مسیری که با پای پیاده طی کرده ای.

این روزها بیشتر از قبل فکر می کنم به یافتن سرنخهایی که اگر در مسیر، چشم دیدنش را نداشته باشی تو را به سرمنزل نخواهد رساند و خوب می دانی که منزل هرکس پلاکی دارد و سردری.

مهربان، ندانم که بر سردر منزلم چه خواهی نگاشت، اما دوست دارم آنچه می نویسی از جنس همان ریسمانی باشد که وقتی سر انگشتانم در ناامیدی به دنبالش گشته اند، تشنگی ام را آرام بخشیده اند.

 


مریم برادران

شاد زی ...

شاد بودن به شادی دوست خود نعمتی است که اگر یادآور شوی، دل را تسکین است و بزرگی بخش. این وقتی رخ دهد که گشادگی روح سراغت را بگیرد و دانی که جان عالم بزرگتر از آن چیزی است که تو فرض کرده ای. 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0