وقتی نیست ...


لذت پرسشگری

هیچ چیز به اندازه زمانی که دانشجویانم با فکر سئوال میپرسند خرسندم نمی کند. این خرسندی وقتی بیشتر می شود که سئوالشان دریچه ای برایم باز می کند یا مجبورم می کنند بیشتر مطالعه کنم. امروز از آن روزها بود. کاش میدانستند چقدر از این حس دانشجویی که فقط گاهی درونشان شعله می کشد لذت می برم؛ دانشجویی بادغدغه و پرسئوال از جنس واقعیت و جامعه...


مریم برادران

دوست من تجربه ها را تجربه نکن...

کاش می دانستی وقتی با نگاه متوقع سرتاپایم را طلبکارانه جارو می کنی چقدر حس گنگی دارم. نمی فهمم چطور یک آدم می تواند این همه توقع بیجا را در دلش جای دهد: چرا از فلان پروژه من دفاع نکردی؟ چرا تو زودتر از من از فلان چیز مطلع شدی؟ چرا اگر فلان چیز را میدانستی به من نگفتی؟ چرا... چرا... چرا؟

وقتی دیگران هم همین حس را از نگاهت دارند می فهمم یک جای کار لنگ است و دلم می گیرد که همه چیز به این خلاصه می شود که چون احساس می کنی از همه سر تری، توقع بندگی داری، حتی در حد اطلاع از وقایع! تعداد "من" های حرفهایت را روزی باید بشمریم به عنوان سند ای قطب عالم وجود...

کاش به این قصه هایت پایان دهی والا کم کم آدمها برای بهتر شدن حالشان ندیده ات میگیرند. و آن روز برای چنین تویی روز تحقیر است... دوستت دارم و آرزو می کنم به جای حقارت بر برج قلبها باشی... نگاهت را بروب لطفا...


مریم برادران

پرسش و پاسخ

می گویم: از خدا سئوال دارم، یک عالمه سئوال. همه امیدم به این است که روزی- حتی اگر شده آنروز بعد از مرگ باشد- روزی برسد که من بنشینم و بپرسم و جوابهایش را بشنوم. گاهی به همین دلیل به این فکر می کنم که ولی او هم می تواند پاسخ دهد.

دیشب از تو پرسیدم: یعنی ممکن است رسولش جواب دهد؟

گفتی: زیارت جامعه بخوان...

یادم افتاد چقدر توسلم کم شده، یادم افتاد چقدر توسل آرامش بخش است، یادم افتاد چقدر توسل پاسخ است...


مریم برادران

گفتی سامرا...

هنوز وقتی حرف از غذای لذیذ می شود یاد حضرتی تو می افتم؛ خوراک برنج و بادمجانی که مهمانت شدیم در سامرا. و چقدر غیر منتظره و چقدر بی پیرایه و چقدر لذیذ...

گاهی خجالت می کشم از اینکه تو را با این خاطره به یاد می آورم؛ ما ادمهای کوچک با چیزهای کوچک دلخوشیم. لطفا به ما طعم چیزهای بزرگ بچشان تا کمی پایمان از زمین بلند شود.


مریم برادران

روزهای حاشیه سالگرد

بانو غمگین است. مثل همه ی این سالها که نیستی. اما انگار هر سال عمق غمش زیادتر می شود به جای اینکه آرامتر شود. این را از چین های صورتش فهمیدم. می دانم که تاب غم او را نداشتی... گاهی می شود که می فهمم خطی از صورتش کم شده؛ یعنی که تو را به خواب دیده است. این شبها بیا و مردی کن، مثل همیشه، مثل روزهایی که غافلگیرش می کردی... بگذار جوان شود مدتی...

برای سالگرد دوم آذر 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0