وقتی نیست ...


 

امسال هم گذشت و تو نیامدی...

ما را ببخش که هنوز اینقدر خوب نیستم...


مریم برادران

فرزند صالح

مرد روی مبل نشسته بود که رسیدم. چایش را نیمه خورده بود. میدانستم چای دوست دارد اما چرا نیمه خورده بود. حالتش جوری بود که انگار اتفاق مهمی افتاده است. میدانستم پسرش دارد می رود از ایران. میدانستم عروس و نوه اش رفته اند و حالا پسرش دارد می رود. شنیده بودم همه چیزش را فروخته و دارد می رود. می دانستم با چه زحمتی زندگی ساده ای فراهم کرده بود.

مرد نشسته بود و دستهایش در هم گره داشت. داشت می گفت از چیزهایی که رخ داده بود. چقدر غم داشت دلش. من این مرد را که به من نزدیک بود را خیلی دوست دارم و خوب می شناسمش. هیچ وقت تا به حال این همه مچاله در خود ندیده بودمش نه وقتی که چشمهایش را داشت از دست می داد (و البته به معجزه الهی سلامتش را یافت) و نه وقتی بیماری پسرش دمار از روزگارش درآورد و نه وقتی ... زندگیش بسیار پر فراز و نشیب است و دیدن خستگی مرد از اتفاقی در زندگیش در ذهنم نمی گنجید.

مرد انگار خمیده شده بود. از چیزهایی که سر راه پسرش می دید و احساسی که دشات. وقتی گفت "نماز هم نمی خواند... گفته بودم این دختر تکه تو نیست... خواست... چقدر مقاومت کردم، چقدر حرف زدیم... دینش را هم گرفت. حالا دارد می رود کجا؟... این مدت که خانه ماست حس می کنم در روزی ما اثر دارد. چه کنم؟ پسرم است. نمی توانم بگویم نیا... چند وقت دیگر می رود خب..."

مرد غم داشت و تا به حال این همه شکسته ندیده بودمش... این همه نفهمیده بودم فرزند صالح چقدر ارزش دارد؛ به اندازه سربلندی یک مرد...


مریم برادران

و خدا برای بنده اش کافیست.

از روبرو دوتایی می امدند. شبیه به هم بودند و فقط یکی از دیگری چند سالی بزرگتر بود. آشنا به نظرم میرسیدند. وقتی نزدیک شدند یاد آن روزی افتادم که پدرشان مرد. تازه کودکی در این خانه پا به دنیا گذاشته بود و بچه ها همه کوچک بودند؛ به قول مادربزرگم شیره به شیره پشت هم آمده بودند. چند سال پیش بود؟ یادم نیست. فقط میدانم کوچکترینشان حالا روبرویم بود که مردی شده بود... 

نمیدانم چرا روزی را که این پدر مرد خوب در ذهنم باقی مانده. احتمالا به خاطر استیصالی که در چهره زن بود. در همان عالم بچه گی احساس میکردم چقدر درد دارد، چقدر تنها شده است، چقدر نگران است. حالا بچه ها هرکدام به جایی رسیده اند. اینکه می گویم به جایی یعنی همه روی پای خودشان ایستاده اند. و آنقدری که حس می کنم برادرها پشت هم ایستاده اند.

خیلی وقتها به این خانواده و پسرهایی که هر روز قد می کشیدند و البته در هر شرایط، آبرومند در چشم مردم ظاهر می شدند نگاه می کردم و فکر می کردم آیا مشکلاتشان را کسی از اهالی این کوچه می داند و آیا هوای آنها را دارند و آیا این مادر همیشه مضطرب منبع درآمدی دارد و ... هزار آیای دیگر.

مادرشان مثل همان روز استخوانی است و نگاهش مثل همان روزها دو دو می زند و ته چشمهایش نگران است اما جنس این نگرانی فرق دارد؛ جنس آن از همان نوع نگرانی مادرانه ای است که همیشه تا ته دنیا در چشم مادران می ماند.

اما چرا با دیدن آنها این یادداشت را نوشتم؛ چون ذهنم را خیلی به این مشغول کرد که دنیا می گذرد و وقتی خدا تکفل کاری را به عهده می گیرد باید به او تکیه کرد. تنها جایی که تکیه گاهش پشتت را خالی نمی کند...


مریم برادران

مهرت بر دل مهری نهاد...

1

بعضی آدمها نازنین اند. از نازنین بیشتر، بزرگوارند. دوست داری کنارشان باشی، کنارشان حظ می کنی. مثل استادی که با همه علمش خود را طلبه می داند و با فروتنی هدایتت می کند، بر نوشته هایت یادداشت می نویسد، حاشیه می زند و در لا به لای متن هایش با کلماتی چنان تو را می نوازد که شوق تحقیق در تو شعله می کشد. حالا فکر کن این استاد به تو پیشنهاد همکاری بدهد! از وقتی پیامش را دیده ام حس عجیبی دارم؛ چیزی بین خوف و رجا...

2

خجالت می کشم از تویی که بدیهایم را می دانی اما مثل کودک بازیگوش که جز دامنت راهی ندارد، طمع دارم به رحمتت. هی فکر می کنم اگر تو روزی بگویی بیا در کنارم کاری بکن – حتی اگر به حد آب دهان زنبور بر آتش نمرود- چه خواهم کرد... فقط فکر می کنم باید دعای شرح صدر بخوانم که قالب تهی نشود.

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0