وقتی نیست ...


داستان پنجم

پسرها

نوشته ریک مودی

 

تم جالبی دارد در قالب روایتی از واقعیات زندگی. اینطور شروع می‌شود "به خانه پسر می‌آید. دوتا پسر به خانه می آیند." پسران دوقلو تازه متولد شده. همه داستان، سیر رشد این دو پسر است؛ نیازها و شیطنتهای کودکی، آزارهای پسرانه، مراحل نوجوانی، غرور جوانی، ورود به مرحله تفکر، سیاست، نشانه های بزرگی، غمهای زندگی، شادیهای خانوادگی، تجربه های زیسته، بلوفهای مردانه...  تا زمانی که پدر می‌رود "مرد محبوب زندگیشان را از در بیرون می‌برند. پسرها که دیگر پسر نیستند، از خانه بیرون می‌روند." آیا این پایان می‌خواهد به هویت پسرها و نشانشان از پدرها اشاره کند؟


مریم برادران

داستان چهارم

پیوند بیسکویتی

نوشته بت گروندواتر

قصه درباره شب عید کریسمس است و خیریه ای که به کارتون خوابها در آن شب غذا می‌دهد. ساموئل علیرغم میلش آنجاست چون همسرش جولیا می‌خواهد که آنجا باشد. این جماعت را دوست ندارد شاید چون نمی‌فهمدشان.

این احساس با ایجاد رابطه یکی از همین افراد تغییر می‌کند؛ به سلامی و تعارفی برای نشستن و خستگی در بردن و سهیم شدن در بیسکوست!

قشنگی قصه به تلنگری ست که ساموئل می‌خورد؛ بخاطر بیسکویت ناچیزی که سهم مرد فقیر بود یا حی همدردی که در چشمهای خسته ساموئل خواند یا اینکه دانست این مرد با آنکه گاهی قاطی می‌کند اما دوستی جزء نیاز اوست؛ چیزی بیش از بیسکویت.


مریم برادران

آخرین سوار

چون حسین آنها را دید بر کشتن وی متفق، مصحف را بگرفت و بگشود و بر سر نهاد و فریاد زد "میان من و شما این کتاب خدا و جدم، محمد، رسول او! به چه سبب خون مرا حلال می‌دارید؟"

جبه ای از خز پوشیده بود و عمامه بر سر داشت و به وسمه خضاب کرده بود.

بر اسب خویش سوار شد و آهنگ قتال کرد. مقابل مردم بایستاد: شمشیر برهنه در دست، نومید از زندگی، آماده مرگ.

 

کتاب آه، بازخوانی مقتل حسین ابن علی علیه السلام،

نوشته شیخ عباس قمی. صفحه 391


مریم برادران

غرب و شرق

فرق فلسفه اسلامی و غربی در این است که اولی تو را تشنه می کند و سرشار و پویا. دومی کم‌کم تو را معلق می‌کند و خسته و بلاتکلیف. حالا که دارم کتاب آه را در کنار داستانهای کوتاه می‌خوانم، باز همین حس را دارم. داستان شهادت و غم و دردی که هرسال تکرار می‌شود، باز نو است، شور می‌آفریند. قصه های این کتاب اما نه. یاس فلسفی دارد و سردرگمی. 

جهان بینی و باور آدمها در همه زندگی و محتوای به جا مانده از آنها، خودش را نشان می‌دهد. کاری نمی شود کرد. همه چیز آشکار خواهد شد. تلاش لازم نیست. زندگی همه چیز را روشن می‌کند. بهای عمر همین است...

 


مریم برادران

داستان سوم

سانسورچی، نوشته لوئیسا والنسوئلا

دوستش نداشتم. خیلی تلخ بود. شاید هم طعمش به خاطر ماهیت سیاسی اش اینطوری بود. نمیدانم. ساختار داستانی اش البته خوب بود. اما قصه اش به دلم ننشست. قصه مردی که به امید سانسور کردن نامه ای که خودش فرستاده بود، وارد این حرفه شد اما قصه افتادن خیاط در کوزه شد...

قصه کمتر از 3 صفحه است. شاید برای چنین موضوعی این همه ضربتی نوشتن مزیتی است که این همه تلخ در کامم نشسته. آنقدری که دیروز این قصه را خواندم و امروز نتوانستم بعدی را بخوانم. تلخی اش بد در کامم نشسته.

قوت داستان شاید یعنی همین... نمیتوانم خیلی درباره این داستان حرفی بزنم. از آن داستانهایی است که باید چند نفری خواند، تحلیل کرد تا فهمید!

به قول دکتر یمنی، چیزی را که راحت می خوانی، بگذار کنار. کاری ارزش خواندن دارد که تو را به چالش بکشد.


مریم برادران

کتاب آه

 

شاید مقتل خوانی در بین خیلی از دوستان به خصوص در این ایام رایج باشد. من امسال دارم کتاب آه را می خوانم،

بازخوانی مقتل حسین بن علی از کتاب دمع المسجوم فی ترجمه نفس المهموم

تالیف عباس قمی

ترجمه ابوالحسن شعرانی

ویرایش یاسین حجازی

بسیار زیبا، روان و خوش خوان است. مثل هر مقتل دیگر، بدون حاشیه و مستند است. سال گذشته از استادی هدیه گرفتم و تا امسال نخوانده فروگذاشتم! این روزها همدم خوبی است برایم.

از روز جمعه آغاز می‌شود، روز مرگ معاویه:

ابوخالد خرمافروش خبر داد و گفت:

با میثم بودم در فرات، روز جمعه که بادی بوزید- او در کشتی زیبا و نیکویی نشسته بود. بیرون آمد و به باد نگریست و گفت «کشتی را استوار بندید که بادی سخت می وزد!» و در این ساعت معاویه بمرد.

چون جمعه دیگر شد بریدی از شام برسید، من او را دیدار کردم، گفتم «ای بنده خدا، خبر چیست؟»

گفت «مردم را حال نیکوست. امیرالمومنین درگذشت و مردم با یزید بیعت کردند.»

گفتم «کدام روز درگذشت؟»

گفت «روز جمعه.»

بعد یک به یک وقایع آن روزگاران و به خلافت رسیدن یزید و بعد شرایط روزگار و افکار و رفتار مردم و رجال را ترسیم می کند تا نزدیک بشود به کربلا و بعد ...

شاید در بعضی بخشها چیزهایی باشد که با این همه مرور واقعه کربلا باز هم نه تنها نو هستند بلکه حتی گاهی متفاوتند. مثلا در این چند بخشی که خوانده ام، به نقل قولهایی متفاوت برخورده ام درباره افراد. نمونه اش نوع گفتگوی ابوحنیفه و امام و دلایل باقیماندنش در مدینه. نکته دیگر متنهای زیبای نامه ها و پیامهایی است که بین امام، رجال و حتی حکما رد و بدل می‌شود. از نظر ادبی محشرند!

هر واقعه را در اپیزودی کوتاه و اثرگذار می‌شود همراهی کرد. خواندنش را به دوستان توصیه می کنم.

 


مریم برادران

داستان دوم

ماه عسل، نوشته خابی‌یر ماریاس فرانکو

اصل این داستان 5 صفحه‌ای با انتهای باز، در تراس هتلی در شهر سه‌بی می‌گذرد؛ زن در بستر بیماری افتاده و مرد برای انکه مزاحم استراحت تازه عروسش نباشد، در بالکن به نظاره مردم خودش را سرگرم می‌کند که زنی منتظر در آن سوی خیابان توجهش را جلب می‌کند. ساعتها بعد زن نیز متوجه او می‌شود و شرّی شکل می‌گیرد که در شرف آغاز، داستان پایان می‌یابد: آیا زن منتظر که وانمود می‌کند منتظر مرد است، او را اشتباهی گرفته؟ آیا مرد خواهد گذاشت زن منتظر به خلوت او و همسرش راه یابد؟ زن در مواجهه با این اتفاق چه واکنشی نشان خواهد داد؟...

 


مریم برادران

داستان اول

مدتی است به خاطر کثرت امور تحصیلی و شغلی (!) نتوانسته ام داستان بخوانم. فکر کنم از اول مهرماه. امروز باز عزمم را جزم کردم و رفتم سراغ کتابهایی که نخوانده گذاشته بودمشان. داستانهای با اجازه؛ مجموعه داستانی است از نویسندگان امروزی که اسدالله امرایی پس از ترجمه به نشر قطره سپرده است. برداشتم و با خودم قرار گذاشتم برای آنکه شدنی باشد، تا مدت معین – احتمالا انتهای ترم جاری- به همین کوتاه خوانی -اما مستمر خوانی- اکتفا کنم.

امروز داستان اول را خواندم: "در مغازه ساندویچ فروشی" نوشته جان دبلیو وانگ. همانطور که از اسمش پیداست داستان در مغازه ساندویچ فروشی می گذرد. گوینده در حال برگشت از مراسم تدفین پدرش، مغازه را می بیند و می رود دوتا ساندویچ بخرد و ببرد منزل تا با همسرش دوتایی بخورند. در صف، پشت سر پیرمردی عصا به دست ایستاده که گویا بهانه ای برای به یادآوردن پدر است. کل فضای داستان –به جز مختصر توصیف خوبی که از ساندویچ فروشی می کند- به یادآوری روزهای با پدر بودن می‌گذرد: ویژگیهای پدر، رابطه شان، سبک زندگی و عادات پدر، خاطرات این چند سال اخیر ... و به این بهانه، فاصله نسل جدید و قدیم تحلیل می‌شود.

داستان تقریبا 8 صفحه است. اما به نظرم نویسنده موفق شده بدون آنکه شعار بدهد یا با زبانی برخورنده بد و بیراهی بگوید، واقعیت تفاوت نسلها، دغدغه جوانان در ارتباط با بزرگترها و کلافگی هایی که از تعارض بین آنچه هست و آنچه باید باشد – که منشأ بایدها را آموزه های اخلاقی تعیین می کند- را به تصویر بکشد. این داستان وصف الحال خوبی است، پر از سئوالها و دغدغه هایی که شاید هریک از ما با آن مواجهیم.

 

- هرکدام را بخوانم معرفی می کنملبخند

 


مریم برادران

 

سیاهی به تو قدر یافت...


مریم برادران

 

باران صدای پای تست، امیدبخش و مهربان

ببار بر این کویر که دنیای ما را خزان با خودش نبرد...


مریم برادران

غایب نمانم.

وقتی خیلی حس تنهایی می کنم و یکهو آرام می شوم، می فهمم آمده ای سری زده ای و رفته ای. نفس عمیق که می کشم و حس می کنم راه گلویم باز شده، می فهمم که باز دستی کشیده ای به سینه ام. این قصه ما در راه ماندگان است و زکاتی که از رحمت تو می رسد که بالای تو بر قامت هیچکس کوتاه نیست...

چند روز پیش با دو نشانه حالم را گرفتی. شاید بگویم تلنگرم زدی بهتر باشد. تلنگری که هنوز منگ مانده ام. هر دو از خوابهایی بود که دو نفر از عزیزانم دیده بودند. 

یکی درباره قطره اشکی ناچیز بود که از شوخی تلخی در گوشه چشمم نشسته بود و تذکر به آن عزیزی که پیام را فرستاده بود. این نشانه ای بود که دانستم نه به خاطر این من حقیر، که به خاطر جلوه فروشی ات و اثبات حضورت که مدتی بود حواسمان به آن نبود، فرستادی. هم من و هم آن عزیز که می دانم آنقدر عزیز است و دوستش داری که نمی خواهی کوچکترین خطا را بر دامنش ببینی. هر دو حالمان گرفت. خوشحال بودیم یا غمگین؟ برای حس غریب توصیفی نیست. فقط شرمگین شدیم و به خنده بغض آلودی گفتیم "یعنی پیامکهایمان را هم می خواند؟!!"

دیگری به خاطر گناهی بود که ناخواسته عزیزی در مجلسی مرتکب شده بود و همان شب به تذکری سهمگین او را لرزانده بودی. وقتی می گفت ترس داشت، غم داشت، حیا داشت. باهم گریستیم. از اینکه چقدر هستی و چقدر ما غایبیم. آن هم درست در روزهایی که فقط انرژی تلف می کنیم و روزمرگی می کنیم.

اینها مال اوایل هفته اند. و امروز آخر هفته است و این دو اتفاق بد گلویم را گرفته اند. این بار دست کشیده ای به سینه ام اما سبک نشده ام. خجالت می کشم از بودنم. این بار هرچه به دهانم و دلم می افتد که بزرگی و رحمت و ستار العیوب بودن فقط مختص توست و اولیائت، باز دلم آرام ندارد. خوف است یا امید؟ شاید شرمی که تمامی ندارد...

 


مریم برادران

عشق یا حسد: جز این دو راهی به سوی تو نیست.

عدالت، یتیم نوازی، شجاعت، شوخ طبعی، اشک خوف، اخوت با نبی، گفتگو با چاه... کلیدواژه های تقویم زندگیت مرا به وسعت بودنت حیران می گذارد، وسعت مردی که نه دنیا تاب داشتنش را آورد و نه مردم زمانه توان تحمل انسانیت او را. 

کنار تو ماندن جز عاشقی کردن راهی دیگر باقی نمی گذارد. چرا که حیرت بدون عاشقی، حسدی می شود پر کینه که جایی زهرش را می ریزد، در محراب نماز یا صحرای کربلا. 


مریم برادران

خودت باش

در سال 1927 که آلفونس سیزدهم، پادشاه اسپانیا بود، وزارت فرهنگ اسپانیا تصمیم گرفت از طرف دانشگاه به پادشاه دکترای افتخاری بدهد. بنابراین موضوع را ذر شورایعالی دانشگاه مطرح کرد. از 114 نفر استاد دانشگاههای مادرید، 40 نفر به این پیشنهاد رای مثبت دادند، 14 نفر مخالفت کردند و 60 نفر بی طرف ماندند. جریان به پادشاه گزارش شد.

آلفونس گفت: در میان استادان دانشگاه 40 نفر مرا دوست دارند ولی شهامت و اتکای به نفس ندارند. زیرا به ناحق با مقام علمی من موافقت کرده اند. 14 نفر شهامت دارند اما از دوستی با من محروم‌اند. ولی 60 نفر دیگر که بی طرف ماندند نه شهامت دارند، نه دوستی و نه اتکای به نفس...

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0