وقتی نیست ...


هست کلید در گنج حکیم...

می ایستادم روبروی درب خانه ات. همان خانه ی کاهگلی. ته کوچه ی بن بست.

می ایستادم و حرکت سایه ام را نگاه می کردم. می رقصید انگار به طنازی. دورم می زد. و یکباره محو می شد؛ درست جایی که می رسید به در خانه ی تو.

آنوقت خورشید رسیده بود بالای سر در خانه تو. یعنی که ظهر شده است. و عیش من کامل می شد.

در آن لحظه متولد می شدم. می دیدم که سایه ندارم و مست می شدم. بارها دیده بودم به چشم که وقتی این سایه به سنگفرشِ پادری شده خانه‌ات می رسد، از نگاهم پنهان می شود. فکر می کردم قابل شده باشد و تو پذیرفته باشی اش. راهش داده باشی به سرایت. پایم بر زمین نبود انگار. به خود که می آمدم، روزی دیگر بود و انتظاری دیگر.

سالها می‌گذرند. سایه ام هنوز مثل عقربه قبله نما، صلاه ظهر که می شود، در پای خانه تو محو می شود. و مجنونی دیگر متولد می شود؛ مجنونی که هنوز عصری را به چشم ندیده است.

 

پ. ن.: این پنج متن قرار بود سر آغاز کاری باشد، کتابی، چیزی... نشد. همه فضا در "کوچه لیلی" می گذرد...  قصه مال سه سال پیش است البته. دیشب که داشتم فایلهایم را زیر و رو می کردم، دیدمشان. وقتی خواندم، باز حالم خوب شد. گفتم شاید بد نباشد بگذارم اینجا.

 


مریم برادران

مرا به آن چشمی ببین که دیگران را نه...

همه‌ی زندگی‌ام در آن کوچه تعریف می‌شود. در آن کوچه بن بست که به خانه‌ی تو می‌رسد. روزها به بازی می‌گذشت. بازی های کودکانه جلوی چشم های تو.

اما شب‌های این کوچه، چیزی دیگر بود. وقتی هیچ کس نبود. من بودم و خیال آنچه در ذهن تو از من نقش بسته است. گاهی از خجلت سرخ می‌شدم. اما ته دلم خوش بود به اینکه تو به حساب بدجنسی‌ام نگذاری. گاهی شیطنتی بود برای آنکه چشم از من برنگیری و بدانی چقدر نیازمند نگاه مهرت هستم. نکند که دل قرص کنی به اینکه کودکی‌ام سر آمده و می‌شود برای راه رفتن، دستم را رها کنی.

شب‌های این کوچه چیز دیگری بود. به خیال آسوده، دور از حضور دیگران، بدون هراس چشم های نامحرمی که شاید سنگینی  نگاهت را از من برگیرند، سر می‌گذاشتم بر دیوار این خانه.  همان خانه کاهگلی ته کوچه،  که با خوشبختی‌اش رقابت می‌کردم.

سر می‌گذاشتم به نجوا، به درددل هایی که با هیچ کس گفتنی نبود. و آرام می‌شدم. آنقدر آرام که ساعتی خواب مرا می‌ربود و باز تو بودی که همه‌ی خیالم را پر می‌کردی.

سر از بالش کاهگلی که بلند می‌کردم، قبل از آنکه  نگاهم به چیزی  بچرخد، چشم‌هایم را غرق بوسه می‌کردم. چشم‌های تری  که به دیدن تو متبرک شده بود. چشم هایی که تو را در خود جای داده بود. می‌بوسیدمشان که مباد آنی به غیر  تو منزل دهند.

 


مریم برادران

فکر می کنم من هم هستم...

تو به اشاره ی دست، مرا می خواندی. سر آن کوچه بن بست. همان کوچه ای که به خانه ی تو می رسید. همان کوچه ای که پر از درختان انار بود. انارها از شدت کنجکاوی، پوست  ترکانده بودند و دانه های سرخ شده از حیا، سرک کشیده بودند که طنازی تو را نظاره کنند یا مجنونی مرا؟

تو به دست اشاره می کردی و من مست از این همه توجه. انگار کسی باشم، بی هیچ پرسشی دنبالت می‌دویدم. می دویدم و پر از غرور می‌شدم. آنقدر که پاهای دوان دیگران  را نمی دیدم. انگار فقط من بودم و تو.

و این بازی هر روزمان شد.

حالا می دانم این تویی که قدم هایت را آهسته برمی داری تا من عقب نمانم. می گذاری که چشم هایم ،مهربانی تو را دنبال کند و احساس کند هنوز پای آمدنش  هست.

تو به دست اشاره می کنی و امتداد این اشاره، روزهای عمر مجنون است.

 


مریم برادران

داغ مهر تو ...

کنج دیوار می ایستادم. بچه های محل،  همه بودند. تکیه می زدیم به دیوار کاهگلی خانه ات، ته کوچه بن بست. و منتظر می شدیم؛ منتظر آنکه خورشید خودش را برساند بالای کنگره  ی همان برجی که محل نظاره ات بود؛  انگار شهر زیر پایت باشد.

خورشید که بر بالای کنگره برج منزل می گرفت،   ذره بین هایمان را از جیبمان در می آوردیم. دستهایمان را جلو می‌آوردیم و نرمه ی  کف دست را می‌گرفتیم زیر ذره بین.می خواستیم ثابت کنیم چقدر مردیم!  خورشید به آن شیشه مرموز، چشم می دوخت و  سپیدی پوستمان را نوازش می‌کرد.

اما پوست بعضی ها، خیلی ظریف بود انگار. تاب این نوازش را نداشت. هر چه غرور خرج می کردند، باز  نمی شد که تاب بیاورند. به فریادی میدان را خالی می کردند و به چهار پا از کوچه فرار .

دلم غنج می رفت از این لحظه تنهایی که در منظر نظرت  نقش می بستم. خورشید می تابید، من می ماندم و نرمه ای که چشم خورشید بر آن حک شده بود.

 


مریم برادران

مرا از آنچه دوستش نداری دور کن...

خانه‌ی کاهگلی. ته کوچه بن بست. و من با توپ قرمز پلاستیکی دو تیکه، سر ظهر. وقتی آفتاب تابستان مستقیم می‌تابید و کبابم می‌کرد. من بودم و دیوار کاهگلی خانه‌ی تو. آنقدری فاصله می‌گرفتم از دیوار که وقتی توپ را می‌کوبم به آن، برگردد، صاف بخورد تخت سینه‌ام. و پا سفت می‌کردم. مبادا شتاب توپ قدمم را عقب بکشد.

و آنقدر این کار را می‌کردم تا از سرخی بگذرد و کبود شود جای توپ. در عالم کودکی خیال می‌کردم آخرین حدّ فاصله‌ی من با تو، همین دیوار است. همین دیوار کاهگلی که می‌دانستم شاهد لحظه لحظه‌ی حضور توست. آفتاب که سر کج می‌کرد، شادمان برمی‌گشتم، در این خیال که «امروز هم دیوار خانه‌ی لیلی جوابم را داد...»

حالا من قد کشیده‌ام یا دیوار خانه‌ی تو کوتاه شده، نمی‌دانم. اما هر چه هست، توپ قرمز پلاستیکی من مدت‌هاست که  برنگشته است. دیگر سینه‌ام  سرخ هم نیست.  سر گذاشته‌ام بر دیوار کاهگلی خانه‌ات، به التماس اینکه توپ مرا برگردانی. شاید شادمانیِ کودکی‌ام برگردد.

 


مریم برادران

مرا شیفته خودت کن لطفا...

 

وقتی می نویسم، رنگ دنیا عوض می شود. وقتی قلم به دست می گیرم، اخلاقم خوش تر می شود. وقتی می روم دنبال کنکاش زندگی، تحمل خیلی چیزها راحت تر می شود. از خودم می پرسم ارزش چه چیزی بیشتر است و پاسخهایی که جلویم ردیف می شوند آنقدر محکم اند که میترسم از کارهای قبلی ام.

حالا باز نوشتنم جدی شده است. شده ام مثل چند سال پیش. باورم نمی شود که این همه گذشته باشد و ننوشته باشم. جدی ننوشته باشم. راستش خجالت می کشیدم بنویسم. روی قبول کاری را برای نوشتن نداشتم چون ذهنم مشغول به کاری  دیگر بود که چهار سال پیش شروع شد.  حالا تحقیقش تمام شده، تمام تمام هم که نه. اما تصویر مرد از لابه لای حرفها و عکسها و یادداشتها دیگر شطرنجی نیست.

قول دادن همیشه کار سختی است. امانت بزرگی است. نمی شود هیچ جوره از زیر بارش در رفت. چهار سال است کلنجار با کاری در من جولان می دهد که زمان انجامش را قول نداده بودم اما می دانم چشم انتظاری چقدر سخت است.

حالا باز می نویسم. باز دارم فکر می کنم به طراحی چیزی که مثل بازی مارپله می ماند. همین چند روزه پنج بار نیش خورده ام، دقیقا وقتی که فکر می کردم رسیده ام به نیمه راه. پنج بار نیش خوردم اما تجربه یادم داده که پادزهر را فقط در خانه آخر می گذارند!

سه شب پیش یادم افتاد باید سماجت کنم. چون من همیشه آدمهای سمج به پستم می خورند. باید سماجت کنم تا ثابت شود می خواهم. سماجت کردم. به اندازه یک شبانه روز. ثابت نشستم پای کاغذها تا از دستم خسته شدند. راه را باز کردند. نردبانها را چیدند جلوی پایم.

می دانم در باغ سبز است و مگر باغی هست که گزنده ای نداشته باشد. پررویی می کنم. می دانم تنها راه نوشتن همین است و دلم برای خُلق خوب تنگ شده است. شاید هوای همین باغ است که حالم را خوب می کند. می نویسم و باز خَلق می شوی. دوست دارم عکاس خوبی باشم. تو چنان بین کلماتم بیا که کپی معادل اصل. می دانی چطوری؟ خودم راهش را در گوشت می گویم: مرا شیفته خودت کن لطفا...

 


مریم برادران

نقطه اثر...

 

هیچ دقت کرده ای گوگل و یاهو هیچ دو روزشان باهم یکسان نیست؟


مریم برادران

قند پهلو

چای این ماه هم مزه دیگری داشت چه رسد به قندی که از دستانت گرفتیم. چند حبه اش را پنهان کرده ام گوشه چارقدم تا سال بعد، برای روزهایی که دهانم تلخ شد، از چای یا از صفرای وجودم.


مریم برادران

لیلی فانوس را از سر در برمی دارد...

خوابم را ربودی

کف دستهایم را که گفتی "باز کن"

نمی پرسم چه می گذاری

چشم بسته

می بندمش،

خرسند...


مریم برادران

عذاب وجدان

1

شب قدر است و آنقدر خسته ای که نای نشستن نداری. هی با خودت کلنجار می روی که برای دنیا مثل چی می دوی و حالا برای خودت و خدایت حال نداری. یاد قصه آب پاشیدنهای حضرت زهرا به صورت بچه هایش می افتی و بعد با خودت می گویی: ما که ماییم... خلاصه می افتی و خواب....صبح عذاب وجدان تو را یاد این می اندازد که حتما گناه کرده ای و ...

2

روزهای اخر ماه رمضان است. همه ش یاد این روایتی که حضرت رسول از شبهای قدر دیگر رختخوابش را جمع می کرد. و حالا تو تازه بعد از این شبها بخصوص بیشتر هوس خوابیدن داری. فکر می کنی حتما ضعیف شده ای و .... هر شب و روز با عذاب وجدان به بسترت نگاه می کنی و خب بیشتر خوابت را جابجا می کنی به امید کم شدن وجدان درد.

3

هر روز عهد می کنی امروز بیشتر از یک جزو قرآن میخوانی. یادت می افتد با خودت قرار گذاشته بودی امسال چند دور قران را دوره کنی در این ماه. اما حالا فقط در راه رفت و آمد و کمی قبل از نماز وقتت را برای قرائتش می گذاری. آن هم بدون معنی. تازه فقط برسی همان یک جزو... عذاب وجدان می گیری و یاد هزار و یک نفر می افتی که حتی غیر این ماه مرامی دیگر دارند چه رسد به رمضان الکریم...

4

خدایا همه غرهای عذاب وجدانی یکطرف، احساس مهمانی تو و نازکشی ات یکطرف. عذاب وجدان هایم را می چینم کنار هم و با یک چشم برهم زدن یاد این حرفت که خواب روزه دار هم عبادت است، برای خودم اعتبار شارژ می کنم! حالا فقط می ماند یک عذاب وجدان: واقعا من روزه دارم؟

 


مریم برادران

برای گور یک خاطره

1

گفته بودم: اینجا شب است، آلوده است. شنیده ای چه حرفها میزنند درباره آدمها؟

شنیده بود: من به تو اعتماد ندارم.

گفته بودم: آدم خود را در مظان اتهام قرار نمی دهد.

شنیده بود: تو متهمی!

گفته بودم: مهم است دیگران درباره دوستانم چه می گویند.

و شنیده بود: تو آدم بدنامی هستی.

چرا؟ نمی دانم. انگشتم را به او نشانه نگرفته بودم. به فضایی ایراد می گرفتم که انگ می چسباند، آدمهایش کاری نیستند، ذهنشان بیمار است.

حالا می گوید: تجربه ... و می گویم: آبرو ...

گاهی فکر می کنم وقتی آدمها خسته اند، نباید با آنها بنشینی و گفتگو کنی. گفتگو مال وقتی است که همه چیز آرام است. اما وقتی می بینی کسی لب پرتگاه ایستاده و دوست ندارد به انتهای چاه فکر کند و فقط قصدش برداشتن قدم بعدی است، باید چه کرد؟

داد هم زدم، نه فقط من... دوستانش. جلو رفت. هنوز قدمهایش را بر می‌دارد. هنوز خسته است و صدای ما دیگر به گوشش نمی‌رسد. دور دوستانش را خط کشیده و دوست دارد نداند چه اتفاقی در حال وقوع است. دوست دارد کسی زیر گوشش لالایی بگوید و او حتا برق چاقویش را به چراغ خواب تعبیر کند!

2

یکبار مشورت گرفته بودی و استاد گفته بود، گاهی باید صبر کرد و دعا. گفته بود گاهی باید سر آدمها به سنگ بخورد. وقتی گفتی، قلبم ریخت. اما کار گاهی از سنگ می‌گذرد. دلم دیگر در جایش نیست. از دست دادن یک دوست چیز آسانی نیست. و بعد نفرین مادرش برای تویی که دل سوزاندی و نمی داند چه اتفاقی درباره دخترش در حال وقوع است. شاید به قول تو، ما زیادی همه چیز را جدی می گیریم. شاید.

3

فقط جواب یک سئوالم را بگو تا دیگر نپرسم و بگذرم. آیا آبروی مومن چون دلش، هم شأن عرش خداوند نیست؟

 


مریم برادران

چشم می گذارم،... ، بگو کی موقع یافتن تست.

 

دلم برای کودکی ام تنگ شده است. باورهای بی جستجو، بخشش بدون احتیاج و همبازی شدن بدون نگرانی لحظه بعد.

دلم می خواهد تو هم وقتی با من می نشینی، با من مثل آینه باشی، بدون پرزهای باقیمانده از دستمالی که هزار جا را با آن تمیز کرده ای و حالا نوبت چهره ات رسیده...

دوست دارم باور کودکی ام هنوز بدون حاشیه باشد، شاید گول بخورم اما لذت دوست داشتن را کی می شود با حسابگری بازاری محک زد؟


مریم برادران

مرا المپیادی کن...

 

شبهای قدر و شبهای میانی فرصت خوبی است برای آنکه گذشته را مرور کنم و همه چیزم را بریزم روی سفره چشمانم.

کاری به تقدیری که رقم می خورد ندارم. کلنجاری هم با آنچه "من می خواهم و تو می کنی" ندارم. اینکه یاد می کنم از روزهایی که چقدر بودنت را حس کرده ام یا نداشتنت را تجربه، برایم غنیمتی است که گاه غرورم را و گاه شرمم را مهمان دل می کند.

چشمهای نگرانی که این شبها منتظر تقدیر یکساله ام کنار این سفره زانو به بغل گرفته با دل امیدواری که ناامید از خویش است را، می دانم که نادیده نخواهی گرفت.

چطور گذشته است و چطور خواهد گذشت قصه هر ساله و هر روزه ماست. تو خدایی و من در حسرت بندگی. همه شادیم در فرصتهایی است که هرچند وقت زیادی برای ماندن ندارند، اما هستند. چشمک می زنند به دلهای منتظر.

فرمانده دلم، تو باش تا این فرصتها غنایم روزهای جنگی باشند، روزهایی که تشخیص درست از غلط، درست از درست تر و غلط از غلط تر، می شود برای اهلش. بهانه گیر شده دلم. بهانه این روزهایش را خودت پاسخی باش: چه می شود ما را در این جمعیتِ اهل، بُر بزنی؟

 


مریم برادران

عاشقی یعنی غرق در نعمت بودن

خدایا مرا به راه آنان که نعمت دادی -

نعمت بخشیدن و چشم پوشیدن

نعمت گذشت و دوری از منیت-

راهنمایی کن. آمین.


مریم برادران

لحظه های بیقرار

 

آزرده که می‌شوی، نگاهت کدر می‌شود. دردت که می‌گیرد، به خودت نهیب می‌زنی که نکند اثر عمل خودت باشد. درددل که می‌گویی، غمت می‌گیرد که غمی نیفزوده باشی.

امان از دست زخم‌های رسیده از دوستانی که به جای مرهم، تیزی نخراشیده‌اند. و بدتر، زبان تندی که ناسنجیده به گفتاری زخم دلت را تازه می‌کند.

میدانی که همیشه گوش دلم شنوای حرفهای پر داغ تست. پس بی‌دغدغه بگو که هیچ چیز برایم غیرقابل تحمل‌تر از ماه پنهان در پشت ابرهای تیره مردمت نیست بانو...

ماه این روزها رو به کاستی است و آسمان زندگیم نیازمند روشنی چشمهای توست.

 


مریم برادران

کریم یعنی ...

هر وقت می گویند حسن مجتبی، کریم اهل بیت، این روایت برایم تداعی می شود که کنیزی به او شاخه گلی داد و او در ازای این هدیه، آزادی را به او هدیه داد.

از گل رویت شاخه ای می چینم به رسم مبارکی تولدت. دلم را از بند کوته بینی هایی که کوچکم می کند رها کن.

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0