وقتی نیست ...


گول می خورم، چیزی کمتر از آب نبات چوبی!

 

راست می‌گفتی. خدا همیشه دنبال بهانه است. دنبال بهانه که ما را بفرستد بهشت. ببخشد، چشم ببندد، برآورده کند و روانه همانجایی که درختان انبوه دارد و رودی روان و سایبانی گسترده و .... می‌شناسد ما را. می‌داند زود راضی می‌شویم و ما را همان بس که سرگرم شویم به رنگ‌ها و مزه‌ها. شرمان کم می‌شود و راضی و خوشحال به سر دویدن و زیستنی مدام.

آنوقت نوبت خودش می‌رسد که با دوستانش بساط کنند؛ بساط عشق بازی. ذکر و محو و قوس و .... ولوله کنند و بس نباشد.

خدا همیشه دنبال بهانه است اما من به کدام بهانه‌اش تن می‌دهم؟

 


مریم برادران

چشمه می جوشد، بی پایان

 

این روزها با استاد صفایی حائری آشنا شده‌ام و در حال مطالعه کتابها و مباحثه با یکی از اساتیدم درباره اندیشه‌های او در حوزه فلسفه تعلیم و تربیت هستم. تجربه بی‌نظیری است. چقدر دلم را شاد می‌کند و به وجدم می آورد. به نظر آدم باهوشی بوده و بسیار دقیق و البته عاشق پیشه. بعد از مدتها احساس می‌کنم باز دریچه‌ای تازه برای پرسشگری، باز شدن گره‌های ذهنی و کلنجارهای جدید برویم باز شده است. عجب موجود پویایی است، دوستش دارم.

اساس تفکر او آزادی است و بسیار فرد محور و متعهد به کنکاش خود و تحول باطن و ریشه داری اعمال. تعریفش از مفاهیم بسیار دقیق و هوشیارانه است. چون با ادبیات هم  آشنایی خوبی داشته، متن آثارش با قلمی فاخر و روان و دلنشین نگاشته شده است. امروز یکی از سخنرانیهایش را گوش دادم. در سخنرانی هم تبحری دارد که دل می‌برد. بی خود نیست این همه مرید داشته؛ مریدانی که هنوز جمع‌اند و از روزی استاد ارتزاق می‌کنند.

به هرحال استاد با اینکه سالهاست از دنیا رفته همچنان برکاتش هست. حداقل تجربه شخصی بنده اینکه شب‌های قدر امسالم را او زیباتر کرد.

چقدر حسرت می‌خورم که کاش او را دیده بودم....

 

پ.ن: این ها را نوشتم که بگویم بد نیست کتابهای استاد را تورقی کنید. مطمئنم نمک گیرش می شوید. مختص سن خاصی نیت و حتا نه طیفی خاص. حرفهایش حرف دل انسانی است که دنبال راه می گردد.

 


مریم برادران

اعتراف کودکانه

 

گاهی به مادرم غبطه می خورم. غبطه می‌خورم که همیشه امیدوار است و انگیزه زندگی کردن دارد. هیچ وقت از زندگی خسته نمی‌شود. یادم نمی‌آید شنیده باشم حوصله‌اش سر رفته، دیگر دوست ندارد غذا بپزد، کار خانه آزارش می‌دهد و ... هزار چیزی که شاید بسیاری از امروزی‌ها به نشان روشنفکری و امروزی بودن دارند.

گاهی به پدرم غبطه می خورم که این همه بدون توقع برای دیگران مایه می‌گذارد؛ چه بچه‌هایش و چه دوست و فامیل. هرکس به او رو بزند، جوابش را می‌گیرد، بدون منت. و اینکه صبور است، زیاد.

گاهی فکر می‌کنم چرا این همه خوبی پدر و مادرم به من کمرنگ رسیده یا شاید نرسیده باشد! این روزها زیاد فکر می کنم به اینکه چه باید می شدم و چه هستم....

امروز فاطمه تب خال زده بود، از ترس یاد مرگ. و به قول خودش «اگر خود مرگ بیاید، چه کنم؟ واقعا می‌میرم....» و چقدر این روزها باز این حس که چقدر مرگ نزدیک است، زمان کوتاه است و من هیچ نشده‌ام، سراغم را می‌گیرد. و می‌گذرم از اینکه چه چیزها به دست نیاورده‌ام، تنم می‌لرزد از شمارش اینکه چه چیزها که از دست نمی‌دهم، هر لحظه، هر روز ....

به خودم قول داده‌ام، هر چیز از دست برود، دل آدم‌ها را یادم بماند که از دست نروند. شاید این یکی را چند وقتی فراموش کرده بودم؛ فراموش کرده بودم هر دلی کلیدی دارد. شاه کلیدم را  گم کرده بودم.

 


مریم برادران

بگذار .... پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست ...

 

روبرویش نشستم. ساده به نظر می‌رسید و کمی نگران.

گفتم خودش را معرفی کند. بعد هم از اینکه چطور سر و کارش با ما افتاده و چرا آن لحظه آنجا بود، روبروی ما.

گفت، متین و آرام.

لا به لای این گفتگو، رزومه و فرم تکمیل شده اش را می خواندم. از طرز پر کردن فرم معلوم بود کلیشه ای نیست، اهل فکر است و دستی بر قلم دارد. صداقت حرفها و نوشته هایش به دلم نشست.

زیاد خوانده بود. حالا مدتی بود که می نوشت. خوش نگاه بود و مهمتر انکه زاویه دید داشت. شاید جاهایی از نگاهش با ما فرق هم داشت. بحث کردیم درباره اینکه چقدر نکته سنج فیلم می بیند و این می تواند لذت دیدن را کم کند. پذیرفته بود که با لذت نبیند اما دوست نداشت بدون نگاه ارزشی به چیزها بنگرد. تعصب نداشت اما باورهایی داشت که دوست  داشتنی بودند.

مدتها بود که از این جور آدمها ندیده بودم. دلم شاد بود. برخلاف همیشه به راحتی یک کار را جلویش گذاشتم. احساس کردم ناباورانه نگاهش کرد. خوشحال بودم ابراز احساسش هم عقلانی بود و جز برق نگاهش و لبخند پنهان گوشه لبش چیز دیگری نداشت.

کمی درباره کار صحبت کردیم و قرار شد در اولین لحظه که فکر کرد حالا وقتشه، به ما بگوید با این کار چه خواهد کرد، ایده اش چیست و چگونه می خواهد انجامش دهد.

حس خوبی داشتم از دیدن کسی که خودش آمده بود دنبال چیزی که می خواست، فکر کرده بود برای چیزی که دوستش داشت و برنامه ای برای زندگیش تعریف کرده بود. امیدوارم به اینکه بتواند کارهای درخشانی – و نه صرفاً خوب- انجام دهد.

چند روز قبل از این، دستنوشته دکتر زیبا کلام را درباره افضل، آن دانشجوی ترک فوق العاده و هیجان انگیزی که دلخوشی استاد بود، خوانده بودم. البته در کنار این حس شاد، نگرانی غریب همیشه هست همانطور که شادی با غم. و این بار می خواهم خوش باشد دلم. همیشه استثنا وجود دارد.

 

 


مریم برادران

من، همان ظلوما جهولا مانده ام!

 

گله ای اگر هست از نادانی من است.

دنیای تو بر عدلی است که توازنش را گاه به گاه بر هم زده ام.

گاه فراموش کرده ام من با همه خردی‌ام، جایی در این دنیا بر این توازن اثر می‌گذارم، شاید به قدر وزن بال مگسی، شاید بیش یا کم.

این طور که فکر می‌کنم، شانه‌هایم ذق می‌زنند؛ نمی‌دانم از هول بال درآوردن یا از سنگینی مسئولیت!

 


مریم برادران

و او گفت امتم هر چه کنند دروغ نخواهند گفت....

دروغ که گفتی، یعنی خودت و حیثیتت در چشمت از همه مهتری، دیگران عددی نیستند، آنوقت به راحتی پنهان کاری خواهی کرد، حرمت ها را که نگه نخواهی داشت،....

یعنی گورت را کنده ای و بر لبه آن ایستاده ای.

کاش هرگز دروغ نگوییم.

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0