قوره را حلوا کن ...
این چند روز اخیر به خاطر اتفاقاتی، کمی تنش تجربه کردم. خیلی سعی کردم خودم را کنترل کنم و کار را به شیوه خیلیهای دیگر به ریاست نکشانم. هرچند مشوقهایی داشتم! اما سعی کردم مسأله را از زوایای مختلف ببینم و آن را حل کنم.
امروز تجربه خوبی داشتم. مسأله حل شد و در یک تعامل گروهی، توانستیم مشکل ایجاد شده را بررسی و برای حل آن تمام کسانی که مسئول مشکل بودند را برای حل آن به کمک بگیرم.
به نظرم دلیل این اتفاق خوب، صبوری بود و اینکه سعی کردم مسأله را از ابعاد مختلف و از نگاه افراد دیگر ببینم؛ از دانشجو و استاد گرفته تا مسئول طرح و مدیر و کارشناسی که در جریان مسأله بود.
احساس خوبی دارم. همیشه میوه صبر شیرین است، انشاءالله.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/٧/٢٠
1
غم دوست را خوردن خیلی سخت تر از غم خود را خوردن است....
2
فکر کنم یک دلیل وجوب احترام به پیران این است که به خاطر تجربه هاشان، خیلی چیزها مثل روز روشن می شود برایشان. آنوقت است که هنگامی که عزیزی دارد تجربه ای می کند که می دانند آخرش چیست و با خیره سری گوششان بدهکار نصیحت موی سپیدی نیست، درد می آید. این بصیرت که به بهای عمر به دست آمده، چیزی است حداقل در خور احترام. پیران پیامبرانی عام هستند که ارزش شنیدن تجربیاتشان مانند اطاعت از فرمان واجب است.
3
تو پیر نیستی اما تجربه ای کرده ای که حالا دوستی دارد همان راه را می رود و تو می دانی آخرش چیست. جلز و ولز می کنی که بفهمد، که خطا نکند، که درست تصمیم بگیرد .... اما او نمی شنود. حالا فقط غم چیزی را باید بخوری که فکرش هم آزار دهنده است؛ غم از دست دادن دوستی که به خاطر تصمیم غلط و نشنیدن اخطارها دیگر دوست نداری برچسب دوستی با او را داشته باشی. حالا فکر کن که چقدر باید دردت عمیق باشد و چقدر باید پوست کلفت باشی برای اینکه جلوی چشمت برود و تو نتوانی کاری کنی. جز اینکه حتا خداحافظی با او را به خاطر دوست داشتنش انتخاب کرده ای؛ شاید به بهای ارزش روزهای نان و نمک خوردن، فهمش تکانی خورد....
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/٧/۱۸
سه گزاره
1
احساسات خوب است. اصلا جزیی از وجود انسان است. اما مثل هرچیز دیگر نیازمند کنترل و تربیت است. این روزها می بینم چطور آدمها به خاطر احساسات افسار گسیخته شان حتا زندگیشان را به خطر می اندازند. و بارها این را تجربه می کنند!
2
خیلی از ما ادمها انقدر خوب هستیم که تعهدمان به دیگران را در حد خیانت به خودمان جدی می گیریم! به نظر می رسد کسی که به خودش، به خود خوبش، تعهد داشته باشد، تعهدش به دیگران را درست و اصولی تشخیص می دهد و عمل می کند.
3
هیچ آدمی صد درصد قابل اعتماد نیست. حتی خودمان. چقدر به خودمان ایمان داریم که در شرایط مختلف بتوانیم سالم بمانیم. همه اینها به آدم بودن ما بر می گردد و نه چیز دیگر. و وقتی این حد را که هر کس آدم است و ممکن الخطا، را پیش فرض قرار دهیم، احتمال درست تنظیم کردن روابط بالا می رود. این نگاه به سلامت جامعه و سلامت زندگی فردی و اجتماعی هر کس کمک می کند.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/٧/۱٤
به خورشید چشم بدوز...
اگر روزی فقط حرفش را میزدم، حالا به اطمینان میگویم که داشتن دغدغه گام اول حرکت هدفمند است. «گیاه خودرو» رشد میکند، گل آفتابگردان هم. اما آفتابگردان فقط چشم به خورشید میدوزد و بالا میرود، گل خودرو، هر طرف میرود.
به نظر تنها داشتن یک هدف روشن میتواند تو را بالا ببرد، بالا رفتنی که مفید باشد و شادی آفرین. اینکه بتوانی چند سال بعد بنشینی و به عمر رفتهات حسرت نخوری، مستلزم آن است که دغدغهات را بیابی و به آن چنگ بیندازی. این هم آسان نیست. اما نتیجهاش شیرین است. استاد میگوید «در طریق هدایت، اگر چهل سال بگردی تا استادت را بیابی و بعد آگاهانه حرکت کنی، چیزی را از دست ندادهای.»
و کسی گفت «امروز نگران جمعی دوست داشتنی هستم که متولد شده است اما دغدغهاش را، استادش را نیافته، قدم به راه گذاشته و به گمشدگی نمیاندیشد.»
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/٧/٧
«به نام خدا
من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای اینکه ...»
معلم که خنده اش گرفته بود، پرید وسط حرف او و گفت «ببین مهدی جان، موضوع انشا این بود که در آینده می خواهید چه کاره بشوید. باید در مورد شغل توضیح بدهی. مثلا پدر خودت چه کاره است؟»
- آقا اجازه، شهید شده ...
این متن را یکی از دوستان اس.ام.اس زده بود. نمی دانم شاهکار کیه.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/٧/۱
بترس از خطر گمراهی ...
تو هم مقصر نبودی. اشکال از اینجا بود که خیلی چیزها میدانستی اما دانسته هایت عمقی نداشت. مثل من، مثل خیلیهای دیگر. و این آفتی است که گریبانگیر بسیاری از ما شده است. نوک میزنیم و گمان میکنیم دانستهایم. جسارت پیدا میکنیم که قضاوت کنیم و نظریه بدهیم با همان شناخت نیم بندمان.
بیا قول بدهیم به هم، قول بدهیم به خودمان که صبرمان را در آموختن زیاد کنیم و اگر مردش نیستیم، خودمان را و علم را زخمی نکنیم. بیا قول بدهیم به هم که به جای تظاهر به دانستن، ادب راه را بیاموزیم.
عالم نیم بند کم از عالم بی عمل ندارد.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٢ ب.ظ توسط مریم برادران
